قرارمان کافه ی تنهایی در دل تاریکی شب بود
تمام بغض هایم را بغل کردم برایت هدیه اوردم
جز تو به که میتوانم بگویم..
خدا ... دوست دارم مرا در اغوش بگیری بگویی ارام گیر بنده ی من
درد چرا؟؟ غصه چرا؟؟؟خودم هستم.. پناهتم بنده ی بی پناهم
معبودم نمیدانم امدی سر قرار یانه...
میخواهم دردهایم را پیشت به امانت بسپارم