«بلور»...
حتی نمی دانم دخمل بودی یا پسر؟
نمی دانم چشمانت آنطور که آرزو داشتم شبیه «بابا» بود؟ خنده ی شیرینت؟ چال گونه ات؟ دستهای کپل وپاهای گردالی و لپ های خوردنی ات چه مزه ای داشت؟
بلور... خریدهای اینترنتی ات یکی یکی دارند می رسند
سرهمی، پاپوش، تشک وااااای از لباس خرگوشی قشنگت
چطور دلت آمد نیایی و نبینی؟
آغوشم برای تو گشوده بود جان مادر
امن تر از آغوش من کجا آخر؟
می دانم... می دانم... می دانم زیر درخت «طوبی» با تمام نی نی ها نشسته اید و برای ما دست تکان می دهید، اما...دلبرکم
مامان ها طاقت دوری ندارند آخر
میسوزند در غم فراقتان
آب میشوند از درون و دم بر نمی آورند
اشکهای داغشان را با پشت دستهای لرزانشان پاک می کنند
آه های سردشان را در پستوی قلب می کشند
سرزنش ها و طعنه ها وکنایه ها را به جان می خرند و دم نمی زنند
تو بگو... تو از خدا بپرس
به کدامین گناه چنین آزموده می شویم ؟
.
#غم_ادامه_دار
سقط_جنین#
آه#