شوهرم تصمیم گرفت عروسی اولین فرصت دوماه نشده بود که عروسی رو راه انداخت منو صبح میبرد خونه بابام فردا صبح برمیگردوند ترسش بیجا هم نبود چون یه دفعه کارت عروسیم رفت جلو درخونه عموم جلو چشمای همه پاره کرده بود بلاخره عروسی هم تموم شد عموم نه خودش اومد نه کسی ازترسش تونست بیاد🤣🤣🤣یه عالمه غذا موند رو دستامون
البته خیلیا هم سو استفاده کردن به مادرم گفتن راه دوره ال وبل
شوهرم خیلی خیلی مراعتم رو میکرد محبت میکرد دوستم داره انقدر که واقعا عاشقش شدم