والا با مادرشوهر و اقوام شوهر تو یه ساختمونم رفت و آمد زیاد هست مادرشوهرم کم کم هر روز یک بار میاد جلو در بچه هاش تند تند میان آرامش و تمرکز ندارم خودمم کار خونه زیاد دارم اصلا نمیشه تو خونه خودم درس بخونم...
رفتم کتابخونه ثبت نام هر روز برم اونجا درس بخونم اونم بهم گفتن هرجا میری باید بگی احترامه و فلان بعد هر روز هر روز باید میرفتم میگفتم با اجازتون من دارم میرم اونم با قیافه های گرفته و ناراحت مواجه شدم پشتم حرف زدن دیگه نرفتم.
والا زندگی با قوم شوهر باعث شده دیگه حوصله و اعصاب سابقم از بین بره دیگه انگیزه هم ندارم