2777
2789
عنوان

داستان زندگی واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 9445 بازدید | 56 پست
چجوری ابیش کردی؟ خخخخخ

یه میزاری# بعد مینویسی خودش میاد

چند شبه دلم گرفته،، دلم هوای حرم کرده،، ولی گمون نکنم اقا دیگه منو بطلبه.اگه خوبی یا بدی دیدین ازم حلال کنین،، یه صلوات واسه حاجت روایی خودمو خودت:الهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. خدایا،،چنین کن سرانجام کار،،، که تو خشنود باشی و ما رستگار...

فکرم درگیر مسعود شده بود حسابی منتظر خوب شدن حال مادرم بودم که یک روز محبوبه به خانه یکان آمد و از خواستگاری با من حرف زد که خیلی ثروتمند و خانواده دار بودند ته دلم لرزید مادرم خوشحال شد و قرار شد بعد از هفتم مادرم و برادرم بیایند خواستگاری خیلی ناراحت شدم برای مسعود نامه نوشتم و گفتم بی خواستگاری میخواهند من را به یکی دیگه بدهند او در جواب گفت قبول نکن فقط همین

بلاخره روز موعود فرارسید لباس نو و زیبایی تنم کردند شیرینی و انواع میوه برای پذیرایی آماده بود از صبح حیاط خوب شسته و گل ها آب داده شده بودند و در دل من غوغا بود شب شد مهمان ها آمدند مادر و خواهر هایش و زن داداش هایش همه دست‌هایشان پر از انلگو های پت و پهن بود و از من خیلی خوششان آمد و قرار نامزدی گذاشته شد و دنیا روی سر من آوار شد همان شب برای مسعود نامه نوشتم بیا فرار کنیم که نامه ام‌ پیش از آنکه به‌دست مسعود برسد به دست مامانم رسید آن شب مادر خون گریه میکرد و من قسمت خوردم اگر من را به مسعود ندهند با او فرار میکنم و آبروی خانواده را میبرم مامانم به سر و صورتش میکوبید و می‌گفت نکن این کارو از خر شیطون بیا پایین منم پامو کردم تو یه کفش که یا با پدر حرف میزنید یا با مسعود فرار میکنم مادر قبول کرد و رفت آن شب به سختی گذشت دم دمای صبح بود که داشت خوابم می‌گرفت که صدای داد پدر بلند شد که فریاد میزد مریم خودم می‌کشمت میخواهی آبرویم را ببری دختر حاج کمال را چه به شاگرد باغبان و صدای فریاد مادر را که می‌گفت مریم دختر بدو‌ قایم شو تا پدرت آرام میشود ومن که با ترس و لرز فرار کرده و به انباری رفتم و ته انباری نشستم های های گریه سر دادم نمیدانم چقدر گذشت که با صورتی اشکی به خواب رفتم ژرفای ظهر بود که با صدای در انباری از خواب پریدم با ترس و لرز نگاهی به طرف در انداختم که خواهرم سمانه امد و گفت بیا پدر بیرون است مادر کارت دارد از انباری بیرون آمدیم بخاطر گریه کردن زیاد چشم هایش می‌سوخت و سر درد شدیدی داشتم به اتاق مادر رسیدیم مادر با دیدن من رو ترش کرد و با نگاه و لحن سردی گفت بیا رفتم و نشستم روبه رویش گفتم خانم جان گفتید به آقا جانم مادر نگاه تندی به سمت روانه کرد و گفت دختر حیایت کجا رفته دختر آنقدر بی حیا ندیدم منم با اسرار فراوان گفتم خانم جان که مادر گفت پدرت قبول نمیکند میگه پسر باغبان در شأن خانواده ما نیست دختر تو که در ناز و نعمت بزرگ شدی فردا میخواهی چگونه زندگی کنی ؟

من هم گفتم یک کلام یا با او ازدواج میکنم یا خودم را میکشم مادر وقتی فهمید تصمیمم خیلی جدیه گفت دوباره با پدر صحبت می‌کنه و قرار شد من به خانه ی خواهرم محبوبه بروم که تازه باردار شده بود تا مادر در نبود من قضیه را با پدر در میان بذاره

صبح فردا من به خانه ی خواهرم رفتم دلشوره ی شدیدی داشتم اصلا نمی‌توانستم تمرکز کنم خیلی ناراحت بودم و می‌ترسیدم تا عصر شد و برگشتم به عمارت مردم و زنده شدم وقتی برگشتم پدر گوشه ی اتاق پنجدری نشسته بود و حافظ میخواند به سویش قدم برداشتم وقتی به کنارش رسیدم سلام کردم پدر خیلی سرد فقط یک کلمه گفت سلام میخواستم بگویم واسم حافظ بخوانید که کتاب را بست و از اتاق خارج شد دلم گرفت به اتاق مادر رفتم و سلام کردم حال مادر خیلی گرفته بود جوابم را آهسته داد بعد گفت اقایت اجازه داده اما به شرطی که بعد از ازدواج روابطمان را با همدیگر قطع کنیم دلم گرفت اشک هایش سرازیر شد سر برافکندم و بیرون رفتم به اتاق مشترک با دو خواهرم رسیدم در را بسته و شروع به گریه کردم فردای همان روز برای مسعود پیام فرستادن تا به خواستگاریم بیاید با مادرش آمد فقط او و مادرش نه مردی نه بزرگتری مادرش در ظاهر زن خوش اخلاقی بود آن روز با وجود نادیده گرفتن پدر و مادرم من خیلی خوشحال بودم چون مسعود انتخاب خودم بود از طلا و جواهرات خبری نبود فقط و فقط یک انگشتر ساده ی کوچک نه النگو های پت و پهن و نه پارچه های ابریشم هیچ چیز همان روز پدر عاقد خبر کرد وما را به عقد هم در آورد و با جهازی که مادرم قبلاً تدارک دیده بود با لباس ساده و بدون سفید سرخاب بدون مهمانی و هلهله به خانه ی بخت رفتم آن شب مسعود بهم قول داد خوشبخت ترین زن دنیا خواهم شد ومن تا حدی آرام شدم فردایش اصلا حال بلند شدن نداشتم زیر دلم به شدت درد میکرد که مادر شوهرم بدون در زدن وارد شد و شروع کرد به غر غر کردن که چرا بلند نمیشی لنگه ظهره مردم عروس دارن ماهم عروس داریم و از آن روز شروع شد دردسر هایم خانه ی شوهرم دو اتاق کوچک و یک آشپزخانه ی کاهگلی و یه پذیرایی کوچک بود با یک حیاط خیلی خیلی کوچک اینجا از پنجدری و باغچه و حوض و تالار خبری نبود تمام خانه ی شوهرم به اندازه ی اتاقم در خانه ی پدریم نبود تازه آن چند متری هم اجاره ای بود

عشقم همسرم sدلیل زندگیم پسرم 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

رفتار مسعود باهام خوب بود هر روز می رفت سرکار و عصر برایم گل می آورد مدتی گذشت رفتار مادر شوهرم روز به روز بدتر میشد زنی به شدت بد دهن و شکاک وقتی مسعود خانه بود از گل کمتر بهم نمی‌گفت و همین که مسعود بیرون می‌رفت دمار از روزگارم درمی آورد در این میان بسیار دلتنگ خانواده ام بودم اما نمی‌توانستم یعنی اجازه نداشتم تا به دیدنشان بروم یک روز که لباس هایم را تا میزدم متوجه شدم مقداری از پول هایم کم شده این پول ها را مادرم روز عقدم به من داده بود گفتم شاید کار مسعود است چند روز گذشت یک روز که حیاط را جارو میکردم یادم آمد که با خود چادر به حیاط نیاورده ام و ممکن است یکی بیاید پس به طرف اتاق حرکت کردم همان که در را باز کردم مادر شوهرم را در حال برداشتن پول هایم دیدم باورم نمیشد با دیدن من دست پاچه شد و ترسید گفت اگر چیزی به مسعود بگویی زندگیت را سیاه میکنم ترسیدم چیزی نگفتم شب که مسعود آمد مادرشوهرم اورا صدا زد و باهم به آشپزخانه رفتند چند دقیقه که گذشت مسعود عصبانی در را بهم کوبید و وارد شد و شروع کرد به زدن من و در بین کتک زدن من همش میگفتم تو به چه حقی به مادر من تهمت دزدی میزنی و فحاشی میکرد مادرشوهر آمد و میانه ی مارا گرفت و گفت نگفتم کاریش نداشته باش و مسعود را بیرون کرد و من هرگز آن لبخند پیروزی روی لب های مادرشوهر م را فراموش نخواهم کرد همه ی بدنم درد میکرد خیلی ناراحت بودم همان شب افتادم روی خونریزی دل درد داشتم و خون ریزی شدید حال نداشتم از جایم بلند شوم کمرم به شدت تیر میکشید حتی توان فریاد زدن سرم گیج رفت و دیگر چیزی نفهمیدم.

عشقم همسرم sدلیل زندگیم پسرم 

اخرشم حتما خالت با ی جین بچه برمیگرده خونه باباش و بعد ی اقازاده میاد خاستگاریش و خوشبخت میشه 

یدونه پسر 😇دارم من قند عسل دارم من💙خدایا شکرت بابت همچی 😙همسرم و پسرم عشقمن👼💏
من تو یه خانواده ی ثروتمند به دنیا آمدم دو خواهر بزرگ تر از خود و دو خواهر کوچکتر از خودم داشتم پدر ...

و بازهم قهرمان داستان زیباست.چرا زشتا داستان ندارن؟؟؟؟

من خیلی وقته مردم.فقط زوری نفس میکشم

نمیدانم چقدر گذشت که با احساس شنیدن صدا های اطرافم هوشیار شدم چشم باز کردم ظهر بود همه جا روشن بود مسعود ناراحت بالای سرم کنار مادرشوهرم نشسته بود و داشت می‌گفت چگونه قضیه را به مریم بگوییم که مادرشوهرم گفت لازم نکرده چیزی در مورد بچه بگویی بداند که چه میشود بچه زنده میشود نه جانم فقط مریم جانت از دستت ناراحت میشود دنیا روی سرم خراب شد چه بچه ای چیزی نمی‌فهمیدم بلند شدم خواستم بنشینم زیر دلم درد گرفت آخ بلندی گفتم که مسعود و مادرش به سمتم برگشتن مسعود آمد و گفت چیزی شده مریمی خوب شد بیدار شدی دختر دو روز تمام بیهوش بودی مردیم و زنده شدیم با چشم های اشکی به مسعود زل زدم و گفتم بگو قضیه ی بچه ی چیه واضح بود ترسید به تته پته افتاد و گفت وقتی برگشتم همه ی لباسات خون بود و وسط اتاق بیهوش بودی مادرم قابله را آورد و فهمیدیم تو باردار بودی و بچه مرده هاج و واج ماندم بچه ام مرده بود از خودم از مسعود و بیشتر از همه از مادرشوهرم متنفر شدم اما چاره ای جز سکوت نداشتم خود کرده را تدبیر نیست

عشقم همسرم sدلیل زندگیم پسرم 

فراموش کردم گفتم دوباره بچه دار میشوم و مسعود هم همان مردیست که من عاشقانه به خاطرش قید خانواده ام را زدم پس درست میشود از آن روز به بعد بیشتر به خودم می‌رسیدم و کمتر با مادرشوهرم روبه رو میشدم بعد از تمام کردن کارهای خانه و آشپزی به اتاقم پناه میبردم رفتار مسعود هم خوب شده بود چند ماهی گذشت از عادات ماهیانه خبری نبود خوشحال شدم پی معلوم بود مادر میشوم آماده شدم و به طرف در رفتم هرچه مادر شوهرم پرسید کجا شاد و خرم میروی جوابی ندادم نمی‌خواستم خوشحالی ام با نیش و کنایه هایش از بین برود روبندم را پوشیدم و به طرف خانه ی قابله رفتم و بعد از معاینه قابله گفت دوماهی میشه بارداری خوشحال شدم در پوست خود نمیگنجیدم تشکر کردم و راهی بازار شدم تا برای کوچولویم چیزی بخرم پول زیادی نداشتم پس برایش یک جوراب کوچک پسرانه خریدم به نیت آنکه پسر شود و مادرشوهرم بخاطر پسر دار شدنم مرا دوست داشته باشد طرفای عصر رسیدم مادر شوهرم گفت کجا بودی جوابی ندادم سرمست تر از آن بودم که جوابش را بدهم دوست داشتم هر چه زودتر شب شود و مسعود بیاید رفتم اتاقم سرخاب سفیداب کردم بهترین لباسم را پوشیدم و منتظر آمدن مسعود شدم اما چه آمدنی با بهم خوردن صدای در از جا پریدم مسعود عصبانی وارد اتاق شد و فریاد سر داد کجا بودی هرزه با چه کسی مشغول بودی و هزاران فحش دیگر حتی اجازه نداد دهنم را باز کنم و مرا به باد کتک گرفت دستم را روی شکمم گذاشته بودم و گریه میکردم دوباره خونریزی و بی حالی اما این دفعه بچه نیفتاد شاد بودم قابله گفته بود این یک معجزه است اما باید استراحت مطلق داشتم مسعود پشیمان بود اما من با او حرف نمیزدم هفت ماه با نیش و کنایه های مادرشوهرم گذشت و یک روز سرد زمستانی درد هایم شروع شد خیلی درد داشتم مادرشوهرم ترسیده قابله را خبر کرد و من پس از نیم روز درد کشیدن پسرم را به دنیا اوردم اما ای کاش همان روز میمرد پسرم ناقص به دنیا آمد یک طرف بدنش کاملا بی حس بود لاغر و مردنی بدون حرکتی دلم گرفت جیغ میزدم و مسعود و مادر شوهرم را نفرین میکردم اسم پسرم را علی گذاشتم هر وقت نگاهش میکردم دلم کباب میشد رابطه ام با مسعود فقط در حد سلام علیکی بود مادرشوهرمم زیاد طرفم نمی آمد ناراحت و افسرده بودم منی که تازه ۲۰سالم شده بود انگار که ۷۰ساله بودم شکسته بودم علی فقط یک سال زنده ماند و بر اثر تشنج از دنیا رفت با مرگ علی نابود تر شدم در همین میان دو دو های مادرشوهرش با شوهرم شروع شده بود که از او میخواست زن بگیرد من دیگر مرده ای بیش نبودم و جواب مسعود که می‌گفت در موردش فکر می‌کنه ناراحت افسرده غمگین و شکسته وصف حال آن دورانم بود مدتی گذشت بهتر شده بودم مسعود هم وضع مالی اش بهتر شده بود و یک دکان سبزی فروشی باز کرده بود یک روز که نهار نیامده بود خواستم برایش غذا ببرم وقتی وارد کوچه شدم متعجب شدم همه دکان ها بسته بودند حتی دکان مسعود جلوتر رفتم و از لابه لایه در نگاهی انداختم مسعود و یک زن دیگر مشغول خوردن نهار بودند دنیا دور سرم چرخید به خانه برگشتم لباس های عزایم را بیرون آوردم و خواستم برای نجات زندگیم تلاش کنم موهایم را بافتم و سرخاب سفیداب کردم و سعی کردم خود را خوشحال نشان دهم عصر وقتی مسعود برگشت از دیدنم جا خورد تعریف از خود نباشه ولی واقعا زیبا شده بودم به طرفم آمد و بغلم کرد باهم شام خوردیم و شبی عاشقانه داشتیم

عشقم همسرم sدلیل زندگیم پسرم 

چند هفته ای گذشت رفتار مسعود بهتر شده بود اما زخم های مادرشوهرم بدتر که چند سال است ازدواج کردیم و من فرزندی ندارم من تمام تلاشم را کردم که بچه دار شوم چند هفته شد چند ماه و چند ماه شد یک سال ولی من بچه دار نشدم که نشدم رفتار مسعود هم کم کم تغییر کرد سرد شده بود دیگر شب هام به خانه برنمیگشت همیشه مست بود و سر کار نمی‌رفت دیگر پولی نداشتیم هر وقت هم اعتراض میکردم مرا به باد کتک می‌گرفت

عشقم همسرم sدلیل زندگیم پسرم 

یک شب که از نصفه های شب گذشته بود مسعود مست به خانه برگشت مادرشوهرم گفته بود باهاش حرف بزنم منم جرأتم رو جمع کردم و جلو رفتم گفتم مسعود دلیل این رفتارات چیه چرا اینجوری می‌کنی یا نمی یای خونه یا همیشه مستی دیگه نانی نداریم بخوریم خواهش میکنم دست بردار مسعود عصبانی شد و با پشت دست زد دهنم شوری خون رو احساس کردم لبم پاره شد و دوتا از دندان هایم شکست تا خورشید طلوع کرد کتکم زد وقتی از کتک زدنم‌ خسته شد تا لنگه ظهر خوابید و بعد بلند شد و بیرون رفت شب شد و مسعود برنگشت صبح شد و برنگشت تقریبا سه روزی از رفتن مسعود گذشت بود مادرشوهرم فقط گریه میکرد و من را نفرین میکرد روز چهارم یکی در زد به هوای آنکه مسعود است در را باز کردم که یکی از دوستان مسعود را دیدم سلام کرد و گفت زن داداش میدانم نگران مسعود هستی ولی این را بدان مسعود ارزش ناراحتی شما را ندارد چند وقت پیش با دختری همخواب شده بود و الان آن دختر باردار شده و با مسعود فرار کرده ناراحت شدم اما زیاد نه چون همه‌ی امیدهایم قبلاً ناامید شده بود مادرشوهرم با فهمیدن این قضیه روی سرم خراب شد و گفت مقصر تو هستی که نتوانستی برای پسرم زن خوبی باشی و برایش بچه ای بیاوری و شروع کرد به زدنم دیگر طاقتم طاق شده بود تصمیم گرفتم به خانه ی پدریم بروم دیگر نه شوهری داشتم نه عشقی در ۲۵سالگی همچون زنی۸۰ ساله بودم شبانگاه موقعی که مادرشوهرم خواب بود از خانه زدم بیرون و راهی عمارت پدرم شدم ببند بلند در زدم که پدر در را به رویم گشود با دیدنم حیرت کرد تمام صورتم زخم و کبود بود

عشقم همسرم sدلیل زندگیم پسرم 
اینکه بامدادخماره یافقط من اینجوری فک میکنم🤔

نه عزیزم این زندگی خاله ی مامانم هست همیشه مامان بزرگم واسمون تعریف میکرد فقط من به شکل داستان درش آوردم که راحت تر بشه فهمیدش

عشقم همسرم sدلیل زندگیم پسرم 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792