2777
2789
عنوان

داستان عاشقانه و تاز😍 واقعی حال خوب کن☺ بیاین حالمون خوب کنیم🤩

| مشاهده متن کامل بحث + 3161 بازدید | 48 پست

علی گفت لیلا! 

بله استاد؟

(شروع کرد ترکی حرف زدن که بقیه نفهمن چی میگه) ایندفعه از خدا خواستم تو رو بهم بده! 

رفتم بیرون...

چند دقیقه بعد شال و کلاه کرده جلو در بیمارستان بودم برم بیرون... دلم میخواست راه برم و برای خودم وقت بخرم تا بتونم فکر کنم!...

همینطور که راه میرفتم یاد چند سال پیش افتادم... وقتی تازه از یه ماحرای ترسناک نجات پیدا کرده بودم...

لطفا اکانت پاک شود

چند سال پیش شب دیر وقت داشتم پیاده بر میگشتم خوابگاه که فهمیدم توسط یه مرد مست دارم تعقیب میشم که بصورت معحزه آسایی یه آشنا دیدم و ناحرا ختم به خیر شد!... ولی این چیزی نبود که بهش فکر میکردم (یا حتی بخوام بهش فکر کنم) فردا یا پس فردای همون روز وقتی بازم دیر وقت میخواستم به خوابگاه برگردم استاد علی اومد و گفت : لیلا یا انقدر دیر نرو یا با ماشین برو

_(منم بهش نگفتم که از سوار شدن ماشین تاکسی و ... تو این وقت میترسم! به جاش گفتم) نه استاد پیاده  میرم!

باشه! میشه منم تا یه جایی همراهت بیام؟

_(منم که تازه یه شک رو رد کرده بودم گفتم) بله استاد

چه عجب که مخالفت نکردی!

با حفظ فاصله ازش راه میرفتم ... بعد از یه مدت پرسید:

لیلا... چرا پزشکی؟

لطفا اکانت پاک شود

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

-از بچگیم دوست داشتم به دیگران کمک کنم! متوجه بیماری پدرم که شدم جدی تر دنبالش رفتم و وقتی پدرم بدلیل مشکلات قلبیش فوت کرد...

راحت مشخص شد؟

_بله... (حالا که سر صخبت رو خودش باز کرده بود منم سوالی که خیلی دلم میخواست بدونم رو پرسیدم) شما چی؟

خیلی کوچیک بودم که مادرم فوت کرد! پدرم خیلی غمگین بود ! هر جا میرفت یاد همسرش میوفتاد! انقدر که مهاحرت کردیم اینجا... خیلی دوران سختی بود! با خودم عهد کردم تا جایی که میشه نذارم خانواده ای همچین دردی رو احساس کنه!

این اولین باری بود که چیزی راجب زندگی شخصیش بهم میگفت! توی زندگیش سختی کم نکشیده بود... سرم رو انداختم پایین و به راه رفتن ادامه دادم که سکوت رو شکست و گفت؛

لیلا... اگه بهت سخت میگیرم ناراحت نشو! کار ما خیلی حساس جای خطا توش نیست! و با دخترای دیگه متفاوتی! دوستدارم پیشرفت کنی...

_ ممنون استاد!

دیگه نزدیک خوابگاه شده بودیم گفتم

_دیگه رسیدیم! با اجازتون من برم... ممنون همراهیم کردین!

ممنون که اجازه دادی! اگه تو ورودت مشکلی پیش اومد زنگ بزن بهم! در ضمن فردا باز دیر نیایا

_ شب بخیر استاد

کی انقدر زود ترکی یاد گرفتی؟! بیخیال !شب بخیر

رفتم بالا تو اتاقم! اومدم پرده ها رو بکشم که دیدم وایساده داره به ساختمون نگاه میکنه و بعدش رفت! 

لطفا اکانت پاک شود

برگردیم به ادامه ماجرا تونستم تو راه برگشت به این خاطره فکر کنم و خیلی چیزای دیگه ولی دیگه به ساختمون رسیده بودم وارد شدم با چند تا از بچه ها سلام و احوالپرسی کردم و سریع وارد اتاق شدم... روز عجیبی بود! تصادف علی ، حرفش بهم، خاطرات و احساساتی که ولم نمی کرد و از طرفی نگرانی هام... در اتاقم رو قفل کردم! بچه های قدیمی که رعایت میکردن ولی نگران بودم یهو یکی از پسرای جدید بی هوا در اتاقم باز کنه و بی حجاب باشم ! رو تختم ولو شدم! گوشیم برداشتم تا هم یکم زبان بخونم هم تو یوتیوب بچرخم و استراحت کنم! اپ آموزش زبانم رو که باز کردم وارد زبان ترکی شدم که حرف استاد علی یادم افتاد! کی انقدر ترکی یاد گرفتی؟

با خودم خندیدم و گفتم وقتی یه دختر ایرانی باشی اونم از نوع لجبازش این کارا برات سخت نیست!

لطفا اکانت پاک شود

چند سال قبل از اون شب بود وقتی نمیدونم چرا جلوی استاد علی از اصطلاح ترکی (استانبولی) استفاده کردم! استادم برگشت با تعجب بهم نگاه کرد و به ترکی پرسید:

ترکی بلدی؟ 

منم هاج و واج موندم چی میگه که گفت

هیچی فکر کردم ترکی بلدی....

و رفت! همون یه جمله ساده باعث شد همون روز شروع کنم به یادگرفتن ترکی استانبولی! نه برای رو کم کنی بود نه خود شیرینی! برای اثبات خودن به خودم بود که استارتش از غیرتی شدنم با اون جمله استاد علی بود!

هیچ وقت واکنش علی وقتی برای اولین بار یه جمله کامل رو جلوش گفتم فراموش نمی کنم...

تا ۱ سال بعد از اینکه شروع کردم به خوندن ترکی جلو استاد چیزی نگفتم اما یبار وقتی عصبانی شده بود و داشت به ترکی به همه بد و بیراه میگفت (ادم وقتی عصبانی میشه ناخوداگاه میره رو تنظیمات کارخانه😂) برگشتم به ترکی گفتم استاد عصبانی نشید من حلش میکنم ! داشتم میرفتم که اومد جلوم و گفت

 وایسا ترکی یاد گرفتی؟

_ (با وجود پر از غرورم کهه سعی کردم خودم رو طبیعی جلوه بدم به ترکی گفتم) بله استاد

چرا؟

چون بهم برخورد! و اینکه زبان قشنگی دارید!

با نگاهی که اون لحظه فکر نیکردم فقط از سر تحت تاثیر قرار گرفتن نگاهم کرد... اما الان میدونم اون نگاه فقط از سر تحت تاثیری نبود! بلکه اون نگاه یعنی عاشق خوب کسی شدم (از خود تعریف نباشه... دیگه اینا همش کار عشق دیگه😅🤷🏻‍♀️😁) 

با وجود این خاطرات دیگه  رسما گیج شده بودم... خدا یا چیکار کنم؟ 

لطفا اکانت پاک شود

موبایل رو گذاشتم کنار سجاده رو باز کردم و نشستم تو سجاده! خدایا این چه قسمت عجیب و غریبیه؟! من که تا الان همه خواستگار هام رو دیده و ندیده به دلایل متفاوت رد کرده بودم و مثل خیلی از دخترای اطرافم تو فاز این چیزا نبودم نمیدونستم باید چیکار کنم! یه مداد و کاغذ برداشتم و تمام اولویت هام برای همسر آیندم رو روش نوشتم! نمیدونستم واقعا اینکار درست یا نه ولی تنها روشی بود که بلد بودم ذهنم رو مرتب کنم! یکی یکی جلو هر کدوم که داشت رو تیک میزدم... به بعضیاش که میرسیدم میگفتم... خب استاد علی اینطوری نیست! اصلا چه نیازی به همچین جیزی هست بیخیالش و سریع روش خط میزدم ! انگار یه لیلا دیگه شده بودم... 

لطفا اکانت پاک شود

اخرش یه لیست شد که حلو هنش تیک حلو چند تاش ضربدر ، بعضیاش خط خورده و فقط دور یکی از اولویت ها دایره کشیده شده و کلی علامت تعجب جلوش!!!!! اونم چیزی نبود جز اولویتم در مورد اعتقادات دینی ! خدا یا یعنی تغییرات توی علی واقعیه؟ آره بابا استاد علی اهل نقش بازی کردن نیست! آخه... آخه نداره کلی از این داستانا خوندی و شنیدی!!! چقدرش واقعی بود مگه؟! اگه اولش زندگی خوب باشه و بعد چند ماه خراب بشه چی؟ دلم طاقت نیاورد... به خواهرم پیام دادم و شروع کردم ازش نظر خواستن ... از اون طرف به دوست صمیمیم پیام دادم! خیلی خوشحال شدم که خواب نبود! شروع کردیم از مشکلاتمون حرف زدن و بهم راه حل دادن! مثل هر گفت و گوی دیگه ای بین ۲ تا رفیق صمیمی آخرش به موضوع پرتی رسیدیم و صدای خنده هامون بلند شد! ولی با قطع کردن تلفن چند دقیقه بعد بازم فکرام به سراغم اومد!

لطفا اکانت پاک شود

از اما و اگرا خسته شده بودم سر سجاده با چشمای خیس از نگرانی حال علی و خودم خوابم برد! دم اذان صبح پاشدم رفتم یکی از هم خوابگاهی های مسلمونم رو طبق قرارمون بیدار کردم! بعد نماز سرم رو رو به بالا کردم و گفتم خدایا به خودمم بتوتم دروغ بگم به تو نمی تونم! فکر میکنم این حس جدید علاقه و عشق باشه! ولی نگرانی دارم! خودت راه درست رو نشونم بده! اون روزم به درس خوندن گذشت تا اینکه شبش...

گوشیم زنگ خورد! 

لطفا اکانت پاک شود

مامانم بود! کسی که خیلی به شنیدن صداش احتیاج داشتم! 

_الو؟

سلام عزیزم خوبی مامان جان؟

_سلام مامانم! چقدر خوب شد زنگ زدی دقیقا مثل همیشه به موقع بود!!!

لیلا خواهرت با من صحبت کرد... این استادت چجور مردیه؟

شروع کردم با اب و تاب تعریف کردن از علی!

مامانم وسط خرفام خندیدن و گفتن: 

این استادت اخلاق بدم داره؟

_هر کس داره دیگه یعنی چی؟...

آخه مامان جان الان ۲۰ دقیقس فقط داری ازش تعریف میکنی... لیلا تو دختر عاقل و مومنی هستی! خودتم نیدونی چقدر بهت اعتماد دارم! وقتی تو برای اولین بار از یه نرد اینطوری تعریف میکنی یعنی دلت خیلی گیر کرده! و وقتی دل تو یجا گیر میکنه صد درصد عقلت قبلش گیر کرده!

_ولی نگرانی دارم مامان آخه...

میدونم ... لیلا اگه عقل و دلت موافقن دیگه کار رو بسپار دست خدا و اما و اگر نیار! منم یه خوابی از بابات دیدم... بماند که جی بود و تعبیرش چی میشه اما بهت بگم مبارک!

_ما مان...

ولی بدون خواستگاری نمی شه! فردا هر کدوم تو خونه خودتون هماهنگ کنین خواستگاری داشته باشیم تصویری... منم نظر آخرم رو بدم! 

_ممنون مامان!

خواهش میکنم عزیز دلم! ولی هنوز صد در صد جواب ندادما!

_میدونم! 

لطفا اکانت پاک شود

بعد از یسری توصیه های دیگه تلفن قطع کردم! اون شب اصلا خوابم بگذریم چیا از تو ذهنم گذشت🙈

فرداش رفتم بیمارستان... با این فکر که حالا چجوری با علی روبرو بشن وارد آسانسور شدم! قبل از اینکه به طبقه خودمون برسم آسانسور طبقه دیگه ای وایساد و ...

علی وارد آسانسور شد... هنوز دستش و سرش و بعضی جا های صورتش پانسمان داشت! اومد تو وایساد! خودم رو کشیدم کنار... خدایا چجوری بهش بگم ... چجوری بگم که م بگم هم پاکی این عشق خراب نشه؟ سر صحبت رو باز کردم!

_ استاد(هنوز زبونم نمی چرخید علی صداش کنم) چرا پاشدین آخه؟ حالا بهترین؟

(یه نگاهی بهم انداخت و گفت)ممنون

_بلا دور باشه

سلامت باشی!

رسیدم طبقمون... خدایا چرا من اتقدر خجالت میکشم؟... چرا نتونستم بگم؟... به خودم گفتم حالا یه وقت دیگه که

لطفا اکانت پاک شود

که علی دستش رو گذاشت رو دکمه بسته شدن در و گفت:

لیلا من هنوزم درخواستم سر جاش! یبار دیگه فکر کن!

(الان موقعش بود بگم)

_نیازی به فکر کردن نیست

یعنی چی؟

_من فکرام رو کردم! امروز اگه ساعت فلان میتونید یه تماس تصویری با مادر برای خواستگاری و قرار و نحو عقد و... داشته باشیم!

علی رو تو حال خودش تو آسانسور تنهد گداشتم... با اون قیافه شاد ولی گیج که دستشم بین موهاش بود...

لطفا اکانت پاک شود

و اینگونه اون شب من بصورت مجازی توی خواستگاریم به علی جواب مثبت دادم و تا صبح از ذوق نخوابیدم تا بفهمم چه کتر های برای ازدواج با مردی از یک کشور دیگه باید انجام بدم! روز بعدش رفتیم سفارت که کار های ازدواجمون رو بکنیم و وقتی با خستگی تمام بعد از خوندن صیغه محرمیت از سفارت خارج شدیم تا بریم و به کار های عقد و مقدمات رفتنمون به ترکیه و ایران برای آشنایی با خانواده ها و اسباب کشی من از خوابگاه به خونه علی رو فراهم کنیم علی گفت

عزیزم (من اینجا سرخ و سفید شدم تودلمم قند آب میشد☺😁🙊) یکاری میخوام بکنم نگو نه حسرتش رو دلم میمونه!

_ چی؟

و با زانو زدن و دست کردن حلقه نشون تودست راست من داستان ما اینجا به پایان میرسه☺😊

(البته اگه بخواین بدونین الان بین ما چ خبر باید بگم ما ۳ سال مزدوج شدیم☺😊😍)

لطفا اکانت پاک شود
خوشبحالت 😍... خیلی دلم میخاد شوهر استاد دانشکاه باشه

البته همسرم الان دیگه تو دانشگاه تدریس نمی کنه! 

ان شاالله خدا مرد مناسبت رو که همه جیز تموم باشه سر راهت قرار بده و زندگی پر عشق و برکتی داشته باشین😊

لطفا اکانت پاک شود
2790
2778
2791
2779
2792