این پسره چن سالی میشه اینجا میشینه خیلی پروعه مثلا تابستونا که صدای منو خاهرم بلند میشه میاد تو تراسش بلند اهنگ میخونه تابستون با دوستاش میومدن تا صبح مواد مکشیدن بو گند خونمونو بر میداشت تا ۴صبخ میخندیدند بعد من یه روز اعصابم بهم ریخت رفتم دم تراس البته منو ندید فقط صدامو شنید هر چی از دهنم اومد بیرون بهش گفتم اونم با دوستا ندید پدیدش اومدن در مورد مامانم گفتن حفظ قران میره اومدن ادا قران خوندنشو دراوردن البته فکمیکنن منو خاهرمیم چون مامانم صداش خیلی بچگونس
خلاصه بعد از کلی دعوا که بابام باهاشون کرد ک چرا هی میاین تو تراس حرف میزنین...
گذشت تا یه روز مخاستیم بریم خونه خالم منو خاهرم و بابام دم در بودیم که یهو در اسانسور باز شد پسره مارو دید. ....بعد چن سال تاحالا نه من اونو دیده بودم نه اون به بابام سلام کرد بابام روشو بگردوند جوابشو نداد بعد زل زده بود به من چشاش مثه گردو شده بود منم از رفتار بابام تعجب کردم مخاستم ببینم کیه که روشو برگردونده بهش نگا کردم
حالایدبختی از اینجا شروع شد که....