قضاوتم میکنن
کوچکترین تغییری که انجام میدن با شک بهم نگاه میکنن
بخدا من کاری نمیکنم پاکم
تا بحال با دوستام بیرون نرفتم
فقط هفته ای یبار با حضور خانواده میرم خونه بابابزرگ و میام
ولی هیچوقت بهم اعتماد نمیکنن
بخاطر همین تو این سن خیلی ساده میگردم
من عاشق شلوار مام هستم اما از ترس قضاوت خانوادم طرفش نرفتم
هروقت خواستم خرید کنم مامانم اول میگه نه خانواده پدربزرگ خوششون نمیاد
هروقت میرفتم خونه پدربزرگ فقط برام چشم و ابرو میاد
ساده میگردم اما هیچوقت مورد تاییدش قرار نگرفتم
نه خانواده خودم نه خانواده پدری نه مادری هرکدوم به نوعی از من بدشون میاد
خانواده پدری چون ساده میگردم
خانواده مادری چون مانتویی هستم
هرهفته با ذوق میرم خونه پدربزرگ مادریم اما اونجا تبعیضا که میبینم اتیش میگیرم
جلو چشمم نوه هاشون قربون صدقه میرن به من که میرسه دستورم میدن
مامانم همیشه جلو خانوادش دعوام میکنه و تشر میزنه
دردام کم نیستن
بود و نبودم فرقی نداره