ولی دل من شکست،دلم از خدای خودم بیشتر گرفت که همه ی امیدم بود،که جایی به جز در خونشو نداشتم
من از زندگیت چیزی نمیدونم پس نمیتونم قضاوت بکنم. از زندگی خودم میگم.من شوهرم معتاد بود خیلی تلاش کردم آدم بشه نشد طلاق گرفتم.با یه دختر بچه برگشتم خونه پدرم.خدا میدونه چقدر طعنه شنیدم از دوست و دشمن.با شوهر الآنم آشنا شدم گفت قصم ازدواجه گفتم من مطعلقه هستم با یه بچه شما مجرد.گفت قبولمی.شس سال دوست شدیم خانوادش قبول نمیکردن تو شش سال حتی یبار خواستگاری هم نرفت خانوادش تردش کردن گفت فقط فلانی.قهر کردم گوشیمو خاموش کردم پیدام کرد یه سیلی هم خوردم ازش گفت مال خودمی تمام.خدارو شکر الآنم خوشبختم.اینو خواستم بگم میخواست هر چه چقدر شرایطتت سخت بود پشتت میومند نه اینکه عقد کنه با یکی دیگه