امرمز رفته بودم با دوست پسرم بیرون گفت گشنمه رفتیم نهار یکمی خونه خورد بعدش با هم یکم حرف زدیم بغلم کرد بعدشم تلفن خونشون زنگ خورد دختر همسایشون بود لبتاب مبخواست داد یهش دوباره که زنگ زد تو حرفاش بهش گفت : من نمیدونم چه کاری دارین مثلا با لبتاب بعدش گفت فدات شم خدافظ من خیلی ناراحت شدم گفت چرا گریت گرفت گفتم خوشم نمیاد گفت من الان زنگ میزنم ببین جیزی نیست نشسته بود رو زمین یه حس بدی داشت مثل کسایی که بدبختن یه جوری شدم میخوام ببینم واقعا این پسر یه معتاده یا نه