اول سلام میدادم
بهشون میگفتن که چهقدر ارامش دارم اینجا و چه قدر خوشحالم که میتونم باهاتون صحبت کنم
میگفتم امام زمان زودتر بیاین مارو از غصه هانجات بدن و هرجا هستن حالشون خوب باشه
بعد میگفتم مشکلات و گرفتاری همه ادما همه ادما یه وقتا انقدر بیقراری که دلت داره اتیش میگیره اون مشکلات حل شن
و یرسیدم به خودم دلم نمیومد نگفته برم چون تااخر عمر خودمو میکشتم از سرزنش میخواستم مشکل لعنتی که خودم برای خودم به وجد اوردم ناخواسنه فکر میکرد اون وثعیت لعنتی از بین میره و بهتر میشه من خسته شدم به خاطر چیزایی که دیت خودم نیسست باید از کسایی که ادعای پشت بودن و دوست داشتن دارن حرف و سرزنش بشنوم و تنم بلرزه از استرس خسته شدم اعصابم ضعیف شده براخلق شدم خیلی خیلی ینی انقدر بی وجودم که کسی حاضر نیست کمکم کنه ....
بعدش میرفتم ......