پارت ۱/
اسمم خانم بسه. من از بچگیم دختر آرومی بودم. از اونایی که کاری به کسی نداشتم.
ولی دستم خیر و برکت داشت. میگفتند دستت معجزه میکنه. چو افتاده بود تو روستا که دست (خانم بس) معجزه گره.
من کاری نمی کردم. یه روز یکی از زنان روستا که حامله بود من و مامانم رفتیم بالای سرش.
مامانم مقابله بود. بچه های مردم می آورد دنیا یه پولی میگرفت میومد خونه.
اون روز که رفتیم بچه گیر کرده بود و پایین نمی اومد. بیچاره هم زن داشت می مرد هم بچه.
منم وایساده بودم بالای سرش رو نگاه میکردم. یه لحظه مامانم صدام زد خانم بس بر اون تیکه پارچه رو بیار.
رفتم براش پارچه تمیز آوردم. ولی پشت پا زدم با باس ن محکم افتادم روی شکم زن.
یهو بچه اومد بیرون. گیر کرده بود و نزدیک بود خفه بشه که اومد بیرون.
هم زن نجات پیدا کرد هم بچه.خاله بچم تو اتاق بود. این رو که دید رفت بیرون و گفت خانم بس نجاتش داد.
خانم بس معجزه کرد بچه اومد دنیا. خلاصه همه فکر کردن که اتفاق خاصی افتاده. بعد از اون قضیه هر کی بچش میخواست بیاد دنیا صدا. میزد.