سلام دوستان..جریانی که میخوام بگم تو زندگیمون پیش اومده..هنوز مو به تنم سیخ میشه یادش میفتم..سالها پیش ی نفر اومد تو زندگی برادرم باهم نامزد کردن..خانوادش خیلی عجیب غریب بودن..دو تا خاله با قیافه های سیاه و کریه که نصف صورتشونو با چادر میپوشوندن با ی چشم معیوب..پدرشم بطرز عجیبی ی چشم معیوب داشت..نصف صورتش مثل اون دو تا خالش بهم ریخته بود..خلاصه این خانوم گفت پدرش بخاطر سرما و مریضی اینجور شده ما هم باور کردیم..خودشونو از لحاظ اخلاق اینقدر خوب نشون دادن که فکر کردیم چه فرشته هایی هستن..خلاصه با برادرم عقد کرد..بعد از عقد خود واقعیشو نشون داد اخلاق افتضاح..تو مهمونی میدیدم بعضی مواقع زیر لب ورد و دعا میخونه.خاله هاشم همینجوری زیر لب ورد میخوندن.بعد از ی مدتی برادرم از رفتار این خانوم کلی کفری شده بود..تصمیم گرفتن از هم جدا شن..ی وکیل گرفت با وکیله بیرون قرار گذاشتیم..داداشم داشت با وکیله بیرون تو ی جای خلوت صحبت میکرد..یدفعه دیدم ی زنی چادر مشکی با ظاهر کولی مانند و دمپایی و ی چشم معیوب و صورت نیمه ناقص به برادرم و وکیله نزدیک شد و شروع کرد زیر لب ورد خوندن..به برادرم گفتم اون زنو نگاه کردیم دیدیم رفت تو خرابه ها و بعد غیب شد!ما جرات نکردیم بهش نزدیک بشیم..شک بردم که اون خانواده و دختره اجنه باشن بشکل انسان خودشونو دراورده باشن