سلام همونم که میگفتم مادر شوهرم قراره از روستا بیاد شهر خونه ما
من بنا به دلایلی کل طلاهامو فروختم شوهرم پول لازم بود حتی حلقمم فروختم مادرشوهرم نمیدونست وقتی که دید النگوهام تو دستم نیست نه گردنبند نه گوشواره بهم گفت دختر چیکار کردی طلاهاتو گفتم فروختیم کلی شوهرمو دعوا کرد که خجالت نکشیدی دست به طلاهای این طفلی زدی چرا اون زمینتو نفروختی تو روستا چرا طلاهای این طفل معصومو فروختی نگاه هیچی گردنش نیست نگاه خالیه خداشاهده تو دلم قند آب بود منم بیشتر خودمو لوس میکردم😂 گفت میری وام هر چی که شد میگیری میری برا عروسم طلا میخری