ازخودم بدم میاد از خدا ناراحتم باهاش قهرم چرا داغ خواهر جوون بیست سالمو گزاشت رو دلم چرا داغ مامانم و گزاشت رو زمینش اخه جا برا مامان و خواهر من کم بود چرا دقیقن همون روزی ک میخاستم برم دیدنه خواهرم رفتم بهشت بقیع جنازشو دیدم چرا خدا ب دلم نیفتاد ک زودتر ببینمش چون باهاش قهر بودم چرا با اون حالت رفت خودمو نمیبخشم خواهرکوچولوم الان کجاست هزارتا ارزو برا داتم نتونستم کاری کنم خیییلی ناگهانی ی خوابید صبح بیدارند همون صبحی ک میخاستم برم ببینمش اخه چرا خدافرصت نداد یکسال و نیم پیش مامانم فوت کرد با تصادف چهار هفته هم هست خواهر بیست سالم من ن دیگه قبول ندارم خدارو کو عدالتش کو مهربانیش چ جوری دلش اومد من خیلی اعتقاد داشتم بخدا ب امام حسین ولی اخه چرا چرا چرا یکی بگه ب من چرا