اها... هیچی دیگ رسیدن... بنده خدا ها جفتشون داغون مامانش ک خیلی حالش بد شد... شوهرش اومد خونه کلی گرم و گیر انگار مث قبل مهمون اومده که باباش شروع کرد صحبت و فهمیدن جریان چیه... نشست جلو دختره عجز و لابه ک اشتباه کرده و اونجوری ک فک کرده نبوده... تاراهم گفته میرم اونم گفته به باباش اینا ک نمیزارم زنمو ببربن... گفته ابرومو ببر ولی از پیشم نرو و... خلاصه امروز با باباش اینا رفت شهرشون....