دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم
میخواستم ببوسمت ، ايمان نمی گذاشت ترس از فرشته های نگهبان نمی گذاشت می خواستم بغل کنمت تنگ و تنگ تر اما لهیب شعله ی سوزان نمی گذاشت باید خدا که عاقل و خوبست اینقَدَر اعجاز توی طرز نگاهت نمی گذاشت یا سیب گونه های تورا کال میکشید یا در دهانم اینهمه دندان نمی گذاشت مثل نمازهای قضایی شدم که تو میخواستی بخوانی و ... شیطان نمی گذاشت