سلام بانو آرتمیس جان و بقیه ی دوستان
من آدم زودجوش و خوش برخورد و خوش رو و خنده رویی هستم ولی شاید بتونم بگم فقط با مادرم و یکی از دوستانم صمیمی هستم. خیلی توی صمیمی شدن سخت گیرم
خیلی اون طرف باید به من همه جوره ثابت شده باشه تا حاضر بشم سفره ی دلمو پیشش باز کنم
منو خانواده همسرم توی یه ساختمونیم ولی اصلا صمیمی نیستیم، باهم خوبیم، هواشونو دارم، احترامشونو دارم، گاهی به مادرشوهرم کمکی میدم ولی دیگه مثل اوایل ازدواجم ساده نیستم و سفره ی دلمو پیش هیچ کدوم باز نمی کنم
حتی شده با همسرم به مشکل برخوردیم مثلا مادرم گفته زنگ بزن از مادرشوهرت یه اطلاعی بگیر ببین همسرت کجاست یا گفته فلان مشکلو با مادرهمسرت درمیون بذار هرچی باشه اونم مادره بده فرزندشو نمیخواد
ولی من خیلی مقاومت می کنم میگم نه دوس ندارم پای اونا به زندگیم باز بشه!
خودمو نمی گیرم ولی درمورد خودم همسرم و خانواده م و مسائل زندگی مشترکم تصمیماتمون پول داشتن یا نداشتنمون، با خانواده ی همسرم کلمه ای حرف نمی زنم
یه کاری که من از تاپیک قبلی بانو یاد گرفتم این بود که برای خودم کار ایجاد کردم برای همین خیلی وقتها توی جمع ها، دور همی ها و مهمونی ها همراهیشون نمی کنم و هربار یه بهونه ای دارم یعنی هیچ وقت نمیگم نمیام ولی اینقد سر خودمو شلوغ نشون میدم که خودشون انتظار ندارن همراهیشون کنم.
یه نکته هم اینکه من از اول جلوی جمع با همسرم و خانواده ش شوخی نکردم همینم باعث شد اونا هم هیچ وقت با من شوخی نکنن و حرمتها حفظ بشه
مثلا گاهی مادرشوهرم با شوخی چیزی میگه من میگم اختیار دارین خاله این چه حرفیه!
مثالشم اینکه یه بار همسرم یه بالش از خونه مون برده بود برا پدرشوهرم، یه بار مادرشوهرم توی جمع خونوادگی برگشت با خنده گفت فلانی نترسیا بالشتو بهت پس میدیم و شروع کرد به خندیدن
من یه لبخند سنگین زدم و گفتم اختیار دارین خاله این چه حرفیه!
سریع خودشو جمع کرد بعد از اون به ندرت پیش اومده دیگه شوخی کنه