سه ماهه پدرشوهرم فوت کرده و مادرشوهر و خواهر شوهرم با هم زندگی میکنن ... تو این سه ماه هر روز شوهرم بعد سرکار اول میره خونه مادرش و همه کارهاشون رو انجام میده بعد میاد خونه.... منم تو این شهر غریبم ... دیشب بهش میگم خب چرا هر روز میری وقتی کاری دارن فقط برو یا بزار اومدی خونه با هم بریم...میگه من نگرانشون هستم.. میگم خب تلفنی زنگ بزن حالشون رو بپرس میگه تلفنی نمیشه حتما باید برم از نزدیک مامانمو ببینم خیالم راحت بشه... این رفتار منطقیه ب نظرتون؟ راهکارتون چیه؟
دعا کن پدرشوهرت همیشه سایش بالا سر زن و بچش باشه نبود پدرشوهر خیییلی سخته
مادر شوهرم چندین سال پیش فوت کرده
پدر شوهرمم الان هیچ درامدی نداره اما سایه ی ی مرد تو خونه هست بالا سر دختراشه منم مرگشو نمیخوام که گاهی فکرش میاد تو سرم میگم خدایی نکرده بعد فوت اون تکلیف دخترا چی میشه
من خودمم میرم سر میزنم بهشون مانع شوهرمم نشدم فقط اومدم یه راهنمایی از دوستان بگیرم الان شما ...
وای خدانکنه دور از جون شما و خانواده تون این چ حرفیه خواهرم گفتم متاسفانه درک دقیق ایتگن شرایط خیلی سخته و خانواده هایی ک این درد رو کشیدین میفهمن تا چ حدی دردی دار کامل درک نمیکنه.عذر میخام ک منظورمو درست نرسومدم
مرداب از رود پرسید چه کردی ک زلالی رود جواب داد گذشتم....
ای پروردگارِ من، از آنچه بر سرم آمده، دلتنگ و بیطاقتم، و جانم از آن اندوه که نصیب من گردیده، آکنده است؛ و این در حالی است که تنها تو میتوانی آن اندوه را از میان برداری و آنچه را بدان گرفتار آمدهام دور کنی. پس با من چنین کن، اگر چه شایستهی آن نباشم، ای صاحب عرش بزرگ.