من باردار بودم ، روزی چنتا قرص ضد سقط میخوردم.راه دورم بودم و تنها.خواهرم اومد واسه سیسمونی(مامانم بیماری قلبیش عود کرده بود)بعد که رفت گفت ما تو خونش از گشنگی مردیم!
یه خواهر دیگم اومد قیمه درست کردم بعد گفت ما خونمون قیمه نمیخوریم اصلا.اینو غذا نمیدونیم!(هفته پیش زنگ زدم گفت شام قیمه داریم!!!)
یکی دیگه اومد خونم بعد که رفت گفت دیگه خونش نمیرم.اون اومده بود اینجا من کلی شام و ناهار بهش دادم.کلی چیز واسه بچش خریدم.کلی جاها بردمش!(درصورتیکه من با همسرش مشکل دارم 12ساله خونش غذا نخوردم!)
فقط دوتا خواهرم عالی و مناسب حال من رفتار میکنن تو خونم.اگه کاری برام نکنن حرف پشت سرم ندارن!