سلام خانما
دلم می خواد با یه نفر درد و دل کنم
اینحا تنها جایی هست که بعد صحبت با خدا، سراغ دارم.
همسرم و من خیلی وقت بود به ارامش رسیده بودیم، قشنگ رفتارش خوب شده بود، البته نارضایتی هایی پیش میامد اما با ارامشحلش می کردیم.
دیشب دوباره بحثمون شد، همسرم حرف جدی و قلدرانه ای بهم زد، منم از کوره در رفتم ،و با این که این مدت سکوت می کردم و همه چیز رو با ارامشحل می کردم، این دفعه خیلی به غرورم برخورد و رک و راست نظرم رو راجع به اش گفتم و اونم ادامه داد و شد یه دعوای لفظی...
بعدم گریه ی من و یک دندگی همسرم و ...
الانم که اروم شدم بازم انصاف و وجدانم حق رو به خودم می ده، خیلی اوقات بعد دعوا می بینم تقصیر من بوده که بد موقع بد حرفی رو مطرح کردم،اما این بار واقعا من قصور زیادی نداشتم. هر چند دیگه وقتی دعوا میشه زیاد مهم نیس کی مقصره، مساله اینجاست که احترام و ارامش بینمون برای چند ساعت از بین رفته.
راستش بیشتر از این ناراحتم که همسرم چقد قشنگ تونست دعوا رو کش بده و ادامه بده و کوتاه نیاد...
انگار نه انگار که ارزشی برای حفظ صلح بینمون قائله. راستش الان خیلی ناراحتم . یه جورایی احساس می کنم روحم زخمی وخسته س.
دلم می خواد وقتی باهاش حرف می زنم جدی باشه و خوب گوش کنه و هی نخواد از خودش دفاع کنه یا از کمبودهای خودش بگه متقابلا.
دلم می خواد یه کم بیشتر به شخصیت من به عنوان همسرش اهمیت بده
دلم می خواد یکم بیشتر بهم با جدیت محبت کنه
اخه دوست ندارم همه ی توجهاتش به من شده با شوخی و خنده و مسخره بازی ،اینا خوبن،اما به اندازه ی خودشون، انگار توی یه غذا فقط نمک بریزیم و شورش کنیم و بی خیال ادویه های دیگه بشیم.
دوست دارم احساس کنم براش جذابم،براش یه زنم، مدتیه احساس می کنم دو تا دوستیم فقط، بی جاذبه های زنانه
آه
نمی دونم چه کنم
دیشب و پریشب از این قضایا دلم گرفته بود و می خواستم باهاش دوستانه صحبت کنم، اما متاسفانه دیشب دوباره با شوخی هایی که من دوست ندارم بحث رو عوض کرد و اصلا نتونستم حرفم رو بزنم و رسید به اونجا که بهم اهانت کرد و منم جوابشو دادم و دعوامون شد ...
این روزا واقعا نیاز دارم مورد محبت و حمایتش باشم، توقع مالی یا انجام کار خاصی ندارم، فقط می خوام بیشتر بهم محبت کنه، دو هفته ی دیگه زایمانمه و واقعا زیر انواع فشارها و استرس های تازه هستم.