امروز بتزرس اومد محل کارمون ... اومدن تو اتاق ما
اون عتیقه هم همراهشون بود، بعد اومده داخل ، اون لحظه ک داشت میومد داخل چشمش رو میز من بود، ولی اصلا نفهمیدم سلام داد یا نه ولی من ی سر تکون دادم، بقیه بازرسا حال و احوالمو پرسیدن
بعد اندازه ی ربع تو اتاقمون بود ، پشتشو کرد به من قد ی ربع باهاشون حرف زد
پسره ی فلان فلان شده😒🤐😑
انقدر قاطیم از دستش
ضمنا اون همکارم بالاخره امروز حرف اومد، خواستگار قآضیه نبود
یکی از دوستای بیرون از ادارش بود، یکی دوبار اومده بود اداره بهش سر بزنه منو دیده بود خوشش اومده بود
وقتی ک بهم گفت اصلا قیافم ی جوری شد، گفت بگم گفتی نه
گفتم چطور
گفت قیافت ی حالتی شد😭
ای خدا
خیلی خستم از هر چی که اسمش قسمته
کی میشه من از شر این علاقه راحت شم
داشتم زندگیمو میکردم، نمیدونم چطور شد دلم گیر کرد پیشش و شد تمام فکر و ذکرم
چقدر دلم میخاد ب روزهای بدون اون بودن به همه ی خوشیم ب خوشبختیم برگردم😭😔