دیشب پسر عموم اومده بود خونمون تو آشپزخونمون داشت کار تعمیرات انجام میداد داداشمم پیشش نشسته بود، منم حرفاشونو شنیدم،اولش از گرونی ها حرف زدن بعدش هی میگفتن عجب غلطی کردیم ازدواج کردیم،تو این گرونی دیگه چی میشه خرید؟پسرعموم گفت خانمم میگه مانتو میخوام رومنمیشه بهش بگم ندارم خودمو میزنم به اون راه، داداشمم میگفت منم پولم نمیرسه قرص واسه ماشین ظرفشویی بخرم از بس ظرف شستم دستام پوست اورده،خلاصه یکی اون میگفت یکی این و هی گرونی ها مینالیدن،اخرشم گفتن دیگه هیچوقت نمیتونیم پدر بشیم😔داداشم فقط ۲ ساله ازدواج کرده و پسرعموم هم ۵ سال،چقدر اوضاع بد شده دلم واقعا براشون سوخت خیلی بچه های خوبی هستن با کلی ذوق و شوق ازدواج کردن اما الان حالشون گرفتست😔😔😔😔