من تو زندگیم خیلی مشکل داشتم... تو ۴ سالگی یتیم شدم و بدون توجه و محبت بزرگ شدم....عقده خیلی چیزارو داشتم.....اگه بخام بگم خودش ی طوماره.....تا بزرگسالی و دانشگا و ازدواج و ....تو هر مرحله زندگیم خیلی تنهایی و سختی کشیدم.....رو پای خودم بزرگ شدم...من انقدر تنها و بدبخت بودم ک تو تنهایی رفتم اتاق عمل .....اینارو میگم ک بدونین تو زندگیم خیلی کشیدم ک این چیزایی ک گفتم یک هزارمشم نیست.....ب شدت عصبی و پرخاشگرم.....اوایل خیلی آدم صبوری بودم ولی کتکایی ک از عموم خوردم فقط بخاطر اینکه کمبود محبت داشتم و دل ب ی پسر بسته بودم حتی یکی از پاهامو با سیخ داغ سوزوند ...چندروز زندانیم کرد گشنه و تشنه ...با کابل برق ب جونم میفتاد..ولی ی بار نپرسید چته....مامانمم از اون بدتر...بخاطر شرایط تو خونمون گفتم ازدواج کنم.خیلی خواستگار داشتم ک هرکدومو ب دلایلی خودشون رد میکردن.....تا با یکی از اقوام ازدواج کردم.....