بچه ها من دوتا جاری دارم من وسطی هستم.جاری بزرگم ۴ سال از من بزرگتره کوچیکه هشت سال.
جاری بزرگم ۴ سال خونه مادرشوهرم زندگی کرد من دوسال.حالا برادرشوهر کوچیکیم عروسیشه.داره میاد جای ما زندگی کنه.زنش یه پیامایی میده من همینطور میمونم.
مثلا دیروز پیام داده ک اصلا نمیتونم اونجارو تحمل کنم همین که میام اونجا دلم میگیره.توهم عروسی کردی اومدی اینطور بودی.
بعد من گفتم من الان خونه جدید ک اومدم دلم همش میگیره دلم میخواد همش بیام انور حوصلم سرمیره تنها شدم.بعد گفت اتفاقعا من ب شوهرم گفتم ارغوان اینا بمونن همونجا ما بریم جای دیگه قبول نکرد شوهرم من از الان ک هنو عروسی نکردم بفکر خونه دیگه هستم.
بعد جالب اینجاس ک مادرشوهرم خیلی تعریف این عروسش رو ب من میکرد.جاریمم خیلی دیر ب دیر میومد خونه مادرشوهرم و خیلی هم حساسه.حالا مادرشوهرمن چجور ادمیه بدون در وارد خونه میشه کار نداره شما لختید خونه دارید کاری انجام میدید همینطور وارد میشه چ نصف شب چه صبح .وقتی هم خونه نباشی خونه رو میگردن.
من موندم اینا چجور میخوان سر کنن باهم هنو هیچی نشده و مادرشوهرم هیچی نگفته میخواد از دست مادرشوهرم فرار کنه