2777
2789
عنوان

اتفاق ترسناک(ترسوها نیان)+عکس

879 بازدید | 77 پست

با نامزدم داشتیم چت میکردیم بعد سلفی داد 

تو عکسش انگار ی مرد داره از پنجره نگاه میکنه

پنجرشونم تو حیاطه و کسی بیدار نیست الان

جفتمون خیلی ترسیدیم😑

عکسشو پاک کرد ازچت گف توهم میزنم ببینمش

ی شات دارم تاره ولی مشخصه :(

❤پُشتِ من خدا بوده همیشه❤

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

کو؟؟؟

درسته ادعات مثل دلار بالا میره!!!ولی شعورت همچنان مثل ریال پایینه😏☺️زندگی بهم یاد داد ک‌قدر چیزایی ک دارم رو بدونم قدر دان نعمت هام باشم🌱🥀 خدارو هم شاکرم از اینکه میتونم همین الان نفس بکشم ❤️🌱بخاطر اینکه همیشه هر کجا هوامو داشت مثل دوست و رفیق 🥀🍃ممنونتم بخاطر همه چی بخاطر وجود بچهام خیلی عاشقتمممم خدااااااا😘😘😘🫀🫀💛💚💙💜🤎🖤🤍♥️❤️🧡امیدوارم ک منو ببخشی بتونم بنده ی خوبی برات باشم 🥀🌱❤️

عررررر😢

من دیشب تو نی نی سایت بودم یکی کلشو آورد نزدیک گوشی منم لش رو تخت بودم اصلا خیلی واقعی بودند فکر کردم داداشمه بعد دیدم اون نیست🤦

یه بارم دوستم رفته بود خونه قدیمی مام بزرگش تو روستا عکس یا اینه قدیمی گرفته بود پشتش یه چیزای بدی بود که اسمشو نمیارم😑🤐

قطع رابطه کنید ، واقعا سلامت روان ارزششو داره.

وااااای خدا تو خونه تنهام 

مـــــــرد که تو باشی...زن بودن چه خوب است...از میان تمام مذکــــــــرهای دنیا فقط کافی ست پای تو در میان باشد...نمیدانی برای تو خانـــــــــووووووووووم بودن چه کیفی دارد.خدای مهربونم همیشه ازت پسری میخواستم عین شوهرم،شبیه مرد زندگیم...ممنونم به خاطر این هدیه شیرینت...مرسی که پسرک نازم شبیه باباشه...

بزار بزار😰🥴

دیگه سیمکارت ندارم😐 توی تاپیکای سیاسی من دیگه حرف نمیزنم🤐🥺🌺🍃🍃درویشی تهی‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»درویش گفت: «نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟»کریم خان در حال کشیدن قلیان بود. گفت: «چه می‌خواهی؟»درویش گفت: «همین قلیان، مرا بس است.»چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز فردی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد، که از قلیلن خوشش آمد و آن را لایق کریم خان زند دانست. پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. چند روزی گذشت. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و گفت:«نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.»🍃🌺🍃   امضامو هفته‌ای یکبار بروز میکنم🤗😍
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792