چهارسال با هم بودیم از روزی که رفت سربازی تا الان که استخدام شده. اومد خواستگاری چون کار نداشت و راهمون دور بود و کار منم شهر خودمون بود مخالفت ها شروع شد.الان رفته سرکار منم قبلا بهش گفتم کارمو ول میکنم باهات میام شهر شما. دو هفته بود که خبری نمیگرفت و همش من خبرشو گرفتم بهش گفتم مثل سابق نیستی گفت انگیزه و حوصله ندارم و انتظار باعث شده شوقی نداشته باشم برای زندگی. بزار یکم توی حال خودم باشم. الان 8روزه سمتش نرفتم. توی خونه هم نمیتونم به کسی بگم در این مورد چون باز سرزنش کردناش شروع میشه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من خودم تو غربتم جان دل ِ... زندگی کردن سخته ... ادم گاهی دلش برا خونه پدریش پر میکشه خواهرشو میخو ...
درسته گلم منم اگه ازدواج میکردم باید 10 ساعت دور میشدم از خونوادم و از شهر میرفتم روستای که همه اقوامش اونجا هستن و فرهنگشون با ما خیلی فرق داره و اینجا کارمو که خیلی واسش زحمت کشیدم رو از دست میدادم. میدونستم انتخاب اشتباهیه ولی واقعا دوسش داشتم