حدود دوسه سال داشتم که مامان بابام ازهم جدا شدن
مامانم منو نمیخواست واسه همین موندم پیش بابام و مامانبزرگم خیلی کم پیش میمود که مامانمو ببینم ولی نمیدونم چرا اینقدر دوسش داشتم ....وقتی ۷ سالم شد قرار شد پنج شنبه جمعه ها برم پیش مامانم نمیدونین چقدررررر عاشق مامانم بودم،همیشه یادمه پنج شنبه ها زنگ های اخر تو مدرسه دل تو دلم نبود که الان تعطیل میشم میرم پیش مامانم ظهر جمعه که میشد تو دلم آشوب میشد که قراره چن ساعت دیگه از مامانم جدا شم و یه هفته نبینمش😭
خلاصه این منوال تا کلاس چهارم من ادامه داشته هر روزم من بیشتر وابسته ی مامانم میشدم
تا اینکه یه روز که پنج شنبه بود زنگ آخرو که زدن با ذوق تمام راه مدرسه رو دوئیدم که برسم خونه ی مامانم اینا
وقتی رسیدم دیدم همه نشستن مامانم نیس گفتم کو کجاست؟گفتن مامانت ازدواج کرده دیگه نمیخواد تورو ببینه دیگه نیا اینجا😭التماسشون کردم که بگین مامانم بیاد برای آخرین بار ببینمش، گفتن نیستش و رفته خونه ی همسرش دیگه ولی مطمئن بودم که مامانم تو راه پله ها قایم شده که من نبینمش(درسته که ازدواج کرده بود ولی هنوز نرفته بود اونجا بود)اینو وقتی فهمیدم که وقتی از پله ها اومدم پایین تادرو باز کنم برم صداشو شنیدم.....