2777
2789
عنوان

داستان زندگی من 😭

3893 بازدید | 174 پست

حدود دوسه سال داشتم که مامان بابام ازهم جدا شدن

مامانم منو نمیخواست واسه همین موندم پیش بابام و مامانبزرگم خیلی کم پیش میمود که مامانمو ببینم ولی نمیدونم چرا اینقدر دوسش داشتم ....وقتی ۷ سالم شد قرار شد پنج شنبه جمعه ها برم پیش مامانم نمیدونین چقدررررر عاشق مامانم بودم،همیشه یادمه پنج شنبه ها زنگ های اخر تو مدرسه دل تو دلم نبود که الان تعطیل میشم میرم پیش مامانم ظهر جمعه که میشد تو دلم آشوب میشد که قراره چن ساعت دیگه از مامانم جدا شم و یه هفته نبینمش😭

خلاصه این منوال تا کلاس چهارم من ادامه داشته هر روزم من بیشتر وابسته ی مامانم میشدم 

تا اینکه یه روز که پنج شنبه بود زنگ آخرو که زدن با ذوق تمام راه مدرسه رو دوئیدم که برسم خونه ی مامانم اینا

وقتی رسیدم دیدم همه نشستن مامانم نیس گفتم کو کجاست؟گفتن مامانت ازدواج کرده دیگه نمیخواد تورو ببینه دیگه نیا اینجا😭التماسشون کردم که بگین مامانم بیاد برای آخرین بار ببینمش، گفتن نیستش و رفته خونه ی همسرش دیگه ولی مطمئن بودم که مامانم تو راه پله ها قایم شده که من نبینمش(درسته که ازدواج کرده بود ولی هنوز نرفته بود اونجا بود)اینو وقتی فهمیدم که وقتی از پله ها اومدم پایین تادرو باز کنم برم صداشو شنیدم.....

خدایا شکرت منو ببخش بخاطر ناشکریام تحمل من کم بود و صبر تو زیااااااد خداجونم تو خیلییییی مهربونی ممنونم بخاطر هدیه ی زیبایی که بهم دادی.....لطفا برای سلامتی دخترم یه صلوات مهمونم کنین😍🙏🙏

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خونه ی عموم نزدیک خونه ی اونا بود دیگه نمیدونم با چه حالی خودمو رسوندم اونجا کلی گریه کردم جیغ زدم زن عمومم پا به پای من گریه میکرد آخرش نتوست تحمل کنه زنگ زد به مامانبزرگم گف بابا این بچه داره تلف میشه خب ازدواج کرده که کرده هفته ای یه روز یا حداقل ماهی یبار بچشو ببینه....ده دیقه دیگه دیدیم مامانبزرگم اومد وسایلا ولباسایی که تو خونه ی اونا داشتمو هم اورد بهم برگشت گفت مامانت گفت بهت بگم فکر کنی که دیگه مادرت مرده و مادری نداری،با این جمله انگار یه آب سرد ریختن رو سرم...خلاصه مامانم رفت دیگه ندیدمش اوایل اون لباسایی که مامانبزرگم اورده بودو شبا بغل میکردم و گریه میکردم تا خوابم ببره اخه همشونو مامانم شسته بود تا کرده بود احساس میکردم بوی دستای اونو میده.... تمام محبتمو بستم به بابام خیلی وابستش بودم برام هم مادر بود هم پدر پا به پام میخندید باهام بازی میکرد مریض میشدم شبا تا صبح بیدار میموند همش باهم میرفتیم بیرون ،یه سال به همین منوال گذشت کلاس پنجم که بودم قرار بود  چند روز دیگه عروسی دختر عموم بشه داشتیم خودمونو آماده میکردیم واسه عروسی مادر که نداشتم همه کارام با بابام بود خیلی ذوق داشتیم، یه روز صبح بیدار شدم لباسامو پوشیدم رفتم مدرسه ظهر که تعطیل شدم اومدم خونه سر کوچه که بودم دیدم  جلو در خونمون یه  عالمه آدم جمع شده،دلم یجوری شد اومدم تو خونه دیدم بابام دراز کشیده روشم یه چادر انداختن یه نفرم پیشش بود که یه کیف دستش بود با یه ورقه😭خودمو رسوندم به بابام چادرو از  رو صورتش باز کردم گردنشو بغل کردم بوسش کردم یهو یه صدای خر خر مانندی از گلوش خارج شد،اون ادمی که پیشش بود یه مهر زد رو ورقه و گف که دیگه تموم کرد

خدایا شکرت منو ببخش بخاطر ناشکریام تحمل من کم بود و صبر تو زیااااااد خداجونم تو خیلییییی مهربونی ممنونم بخاطر هدیه ی زیبایی که بهم دادی.....لطفا برای سلامتی دخترم یه صلوات مهمونم کنین😍🙏🙏
اجی کمی قطره چکونی بد نیس😐

از قبل تایپ کردم الان میزارم همشو

خدایا شکرت منو ببخش بخاطر ناشکریام تحمل من کم بود و صبر تو زیااااااد خداجونم تو خیلییییی مهربونی ممنونم بخاطر هدیه ی زیبایی که بهم دادی.....لطفا برای سلامتی دخترم یه صلوات مهمونم کنین😍🙏🙏

بقیش

خواب زن چپه❌ خواب ظن چپه✔️......................گرگ باران دیده❌گرگ بالان دیده ✔️.................اول التماس میکنه بیاد تو زندگیت یه عالمه تلاش میکنه دوسش داشته باشی،عاشق که شدی میره و میگه منطقی باش ما به درد هم نمی خوریم 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   reyhaneee  |  3 ساعت پیش
توسط   iminam  |  3 ساعت پیش
توسط   ramin_gold  |  3 ساعت پیش