رفته بودم مغازه مامانم اینا ، یه زن و شوهر جوون اومده بودن که خانمه میخواست مانتو بخره . یه ظرف قورمه سبزی هم تو دستشون بود. یهو زنه به شوهرش گفت مامانت بیخود کرده این همه غذا فرستاده من بااینا چکار کنم ؟! شوهرش خیلی خورد شد بعدش زنه رو کرد به من گفت این غذا رو من نمیخوام بدین به یه بدبخت . بعدش با عصبانیت گذاشت رفت . غذا هم موند . خواهر دختره هم باهاشون بود