سلام. میخوام داستان زندگیمونو بگم. سعی میکنم تند تند بنویسم . شما قضاوت کنید .
پدرم کارگرع. عموم کارمند بانک. ما شهرستان اونا تهران....
ما ی زندگی معمولی اونا پولدار.
یه عمه ام دارم.
پدر بزرگم سالهاس فوت شده. از سال اول ک فوت شد ۱۸ سال میشه. هرررر سال زمستون ما مادربزرگمو نگه میداشتیم.
مادر بزرگم ی زن فووووق العاده بد اخلاق و زبون تلخه. ب آنی و سانی ادمو دزد مبکنه. مثلا میگه شما آینه منو برداشتین برس منو برداشتین.....
ما از پاییز تا شب عید ننمو نگه میداشتیم اخرررشم ننم ی شر مینداخت جلوهمسایه و توکوچه فحش و داد میذاشت میرفت. اون سال ها پا داشت. یعنی راه میرفت.