من خودم خیلی ارزو داشتم پلیس بشم ..یا همسرم باشه ...ولی نشد...
داستان از این قراره ک یکی از فامیلای من نزدیک ۲۰ سال پیش ...جزو اولین نیرو های زنی ک میگرفتن برا نیرو انتظامی استخدام شد....
خانومه توی زندان کار میکرد....
چند نفر نمیدونم از سر حسادت از سر دشمنی...
خب بنده خدا شاید با همکارای مردش سلام حال احوالی داشته چون تو محل کار پیش میاد دیگه
پشت سرش حرف درست کردن
رفتن ب شوهرش گفتن زنت خرابع و معلوم نیست سرکارش چیکار میکنه
زنه بدبخت دوتا بچه داشت ۲ تا پسر...
شوهرش خیلی ادم عوضی بود ..بخاطر اینکه از مخصمصه در بره و هم ضربه ش رو ب زنه بزنه