دخترم ديشب تب داشت بعد مادرشوهرم و اينا اومدن خونمون صبح ساعت ٩ و اينا بود كنار بچم خوابيده بودم ديدم تلفن خونه زنگ ميزنه
ديدم جاري خانومه برنداشتم و خوابيدم..
ساعت ١١ زنگ زد ك اره چطوري و مهرسانا خوبه و احوال پرسي كرد و گف انگار ديشب مامان اينا اونجا بودن و افطاري ام بهشون لازانيا دادي و عي تنها خوراااا من كه راضي نبودم😳😑
بخدا اصن اون بيچاره ها بعد از افطار اومدن😩
اصن اون از كجا ميدونست🤔😡
اصن ب اون چه؟😡😡
انقد اعصابم خورد شد كه تا اين حرفارو زد ميخواسم فقط گوشيو قطع كنم😡😡😡😡
خيلي رو مخمه😭😭🤯🤯