یاد یه خاطره از استادم افتادم 😅😅
خدابیامرزتش یه دوستِ پیرمردی پیدا کرده بودم سمت محل کارم بهش میگفتم استاد (قبلا گفته بودم بهتون)
میگفت جوونیاش با یه آقایی همکار بوده (الان بازیگره اون آقا اسم بازیگررو نمیگم حالا) تو یه شرکت تبلیغاتی کار میکردن . اون موقع خانوما دامن کوتاه پاشون میکردن . پلههای یه قسمت از شرکتشون آهنی بود . این یارو مرده میرفت زیر پله وایمیستاد خانوما که رد میشدن از زیر دیدشون میزد 🙈🙈😅😅😅
حالا تو هم مراقب باش از پشت قِراتو جمع نکنن 😅😅😅