به خدا زیاد اعتقاد نداشتم میدونستم یه چیزی هست اما هیچ وقت درست باورش نداشتم و برام مهم نبود🙂
فقط وقتایی که کارم راه نمیفتاد و گیر بودم پیشش اهو ناله میکردم که تقصیر توعه
تصمیم میگرفتم نماز بخونم مثلا اما اصلا بهش باور نداشتم🙂
تا اینکه قرار شد قرعه کشی کنن و ببرنمون شلمچه
منم برای وقت گذرونی و فرار از امتحان و رفتن با دوستام الکی اسممو نوشتم که شاید اسم منم در بیاد و بریم چند روزی سفر
و واقعا همینطور شد و اسمم در اومد!
خلاصه من رفتم شلمچه و تمام مسیر اهنگ تو گوشم بود
راوی میگفت خاک شلمچه دامن گیره و نمیتونی وقتی رفتی دیگه برنگردی و از زندگی خیلیا میگفت که مثله من بودن و تغییر کردن اما من باور نداشتم و خندم میگرفت🙂
تا اینکه رفتم شلمچه و مثه همه احساساتی شدم و اشک میریختم و قول دادم ادم خوبی باشم اما وقتی برگشتم شدم همون ادم سابق و اشتباهاته گذشته
زندگی من درست بعد از برگشتن به شلمچه تغییر کرد
خدا چیزی که ازش تو شلمچه میخواستم در عین ناباوری بهم داد و جوری رقم زد که دهنم باز موند!!!!!
از اون به بعد فهمیدم یکی هست که حرفای منو واقعا میشنوه اون لحظه حس کردم خدا رو دارم 🙂🙂
کم کم باهاش رفیق شدم
از این رفیقایی که فقط دوست داشتم با خودش حرف بزنم به حرفام گوش میداد و منم اشتباهاتم کمتر شده بود اما انگار یه چیزی میلنگید تا اینکه در عین ناباوری خدا منو برگردوند به اشتباهی که یکسال پیش انجام داده بودم و بهم نشونش داد اشتباهی که اصلا یادم نبود!!
استرس و پشیمونی اون اشتباهه باعث شد تمام خصوصیات بدم رو حذف کنم و هر وقت اسم خدا میومد گریم میگرفت🙂😊
میدونید انگار خدا اون اشتباه رو نشونم داد و استرسشو جوری کشیدم که دیگه تو زندگیم کار بد نکردم و سعی میکنم نکنم و دقیقا منو تبدیل کرد به ادمی که از خودم راضی باشم و اول و اخر هر حرفم بشه خدا
ببخشید اینقدر طولانی شد ...
امیدوارم خدا دست همه ی شماهارو بگیره و هممون رو متوجه اشتباهاتمون کنه ❤️❤️❤️🙂