2777
2789
عنوان

داستان واقعی جای من کجاست🌹

| مشاهده متن کامل بحث + 70219 بازدید | 508 پست

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و دوم- بخش ششم







غروب نیما زنگ زد و بهش گفتم بیا خونه ی ما ...

انگار پشت در بود مثل برق خودشو رسوند ...

بدون مقدمه گفتم : حال پونه خوبه عملش کردن و الان بهتر شده؛  ..تو می دونی یکبار ازدواج کرده ؟

اونقدر دستپاچه شده بود که به لکنت افتاد و گفت : برام فرق نمی کنه ..پونه همون دختریه که من می خوام باهاش زندگی کنم ..این همه سال از دور دیدمش؛؛ حتی  ازدواج کرد فراموشش نکردم ..

به خدا من حتی مزاحمشم نمیشم ..از پیله کردن بدم میاد ؛  اونقدر دوستش دارم که براش درد سر درست نکنم ؛ ..

پونه سرنوشتش به خاطر یک شیطنت من عوض شد ..دیگه نمی خوام تکرارش کنم ؛  پرسیدم پونه می دونه تو دوستش داری ؟

گفت : نمی دونم ولی اون دختر با هوشه اگرم فهمیده به روی خودش نمیاره ..

منم همینطور صبر می کنم ..اما قصد دارم وقتی حالش خوب شد برم خواستگاری جز این نمیشه ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و دوم- بخش هفتم






شما فقط به جای اون دختری که برای من در نظر گرفتین ما رو ببرین خواستگاری  خونه ی اونا ...من خودم بقیه اش رو درست می کنم

گفتم : آقا نیما میدونی اونسال من همین دختر رو برات در نظر گرفته بودم خودت نیومدی و گفتی قصد ازدواج نداری ؟  ...

با تعجب  گفت: ای وای ؛؛ ای خدا ؛ ...یعنی  لگد به بخت خودم زدم ؛ درسته ؟

و کلی با هم خندیدیم ...پونه جان اگر نظر منو می خوای بهت میگم بزار بیاین این بچه سالهاس تو رو می خواد شاید توام دلت لرزید ...

گفتم : الان نه زری جون ..وقتش نیست .مادر نیما منو دیده می دونه که اون روز منو با نیما گرفتن ..یکبارم که ازدواج کردم ..

تو روخدا  صبر کنین بیخودی توی درد سر های این ماجرا نیفتم ..یک مانع دیگه ام دارم تا بهروز ازدواج نکنه من نمی کنم ..دلم نمی خواد دلشو بشکنم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و دوم- بخش هشتم






اونشب خیلی فکرم آشفته بود ..به نیما فکر می کردم و از اون طرف به بهروز ..و راه سومم که هنوز نمی دونستم کجاست و می خوام به چی برسم و دنبال چه مقصدی هستم ..

جای من کجای این دنیاست ؛؛ چه زمانی و کجا  قرار می گیرم و آروم میشم ؟

روز بعد از بیمارستان مرخص شدم وقتی رسیدم خونه همه اونجا بودن انگار از سفر قندهار برگشتم ..و عمه معصوم هم بعد از مدت ها قهر اومده بود ..

مثل قبل نبود و من متوجه شدم که بهروز دوباره می خواد این رشته ی پاره شده رو وصل کنه و اونو به زور وادار کرده بیاد  ...

و پروانه و کامی بچه ها رو آورده بودن  ..

ساغر تا منو دید دوید و  خودشو انداخت تو بغلم  و گفت : ببخشید شما هم به خاطر ما این بلا سرتون اومد ..

گفتم : اصلا فکرشم نکن بگو ببینم تو ی این چند روز اذیت نشدی که ؟

گفت : نه خاله پروانه خیلی بهمون می رسید و با یاسین بازی می کردیم ..

پروانه گفت : دختر خیلی خوبیه به منم کمک می کرد ..

ساناز هم یاسین رو نگه می داشت ..خیلی خوبه آدم دوتا دختر داشته باشه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و دوم- بخش نهم







گفتم : ساغر جون خوب گوش کن ببین چی میگم من یک جا پیدا کردم که بدون دغدغه تا اومدن مامانت راحت زندگی کنی ..

نه فکر کنی می خوام تو رو بفرستم جایی نه خودم هر روز بهت سر می زنم اصلا تنهات نمی زارم قول میدم ..تو دلت می خواد بری؟ نظر تو مهمه ..

گفت : هر طوری شما صلاح می دونی ..

گفتم : پس یکی دو روزی که من توی خونه هستم شما هم باشین بعد خودم می برمتون یک جا که دیگه شما رو پیدا نکنن ؛ خوبه؟  

توام قول بده مدرسه بری و درس  بخونی که مامان اومد عقب نمونده باشی  ...

هنوز نمی تونستم اونا رو دست زری جون بسپرم چون حسین فکوری دستگیر نشده بود ..

وقتی مامان شنید که زری جون می خواد بچه ها رو نگه داره ناراحت شد و گفت : یعنی چی شرایط من و زری یک جوره چرا باید برین اونجا لازم نکرده همین جا خودم مراقبشون هستم ..

ولی من این بهانه رو برای اونم آوردم که جونشون اینجا ممکنه به خطر بیفته ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و دوم- بخش دهم







اما همون شب حدود ساعت دوازده بود که  کاشف زنگ زد و گفت : مژده بده دستگیر شد ..

پرسیدم کجا بود ؟

گفت : من و یک مامور نزدیک خونه اش قایم شده بودیم و چون دیر وقت بود فکر کرده که دیگه ماموری در کار نیست ..و سر و گله اش که پیدا شد گرفتیمش .. و اینکه حالا ما هم از خانواده ی مقتول شکایت کردیم و ممکن بود برای اینکار چند سال زندانی بکشه ...

آقای سهیلی چنان پرونده ای براش ساخته که هر قاضی بشنوه پدرشو در میاره  ..

حالا اونا دنبال ما بگردن که رضایت بگیرن  ...

وقتی مامان فهمید که اون مرد دستگیر شده  دیگه  اجازه نداد بچه ها رو ببرین و گفت : اگر قراره  زری نگه داره خودم نگه می دارم  ....

البته منم  دلم نمی خواست از بچه ها دور باشم و سر زدن به خونه ی زری جون برای من مصادف بود با روبرو شدن هر روز م با نیما و اینو نمی خواستم ...

اما  خاطرم جمع بود که زری جون پشتم ایستاده ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و دوم- بخش یازدهم







چند روزی هم توی خونه استراحت کردم و وقتی تونستم درد پهلومو تحمل کنم رفتم سر کار ...و با آقای سهیلی رفتیم دادگستری و اونم مثل همیشه بدون ملاحظه ازم کار کشید ..

اون روز وقتی منتظر اومدن قاضی برای یک پرونده بودیم ..

آقای سهیلی به من گفت : کی می تونی بیای خونه ی ما ؟

گفتم : برای چی ؟

گفت : دعوتت نکرده بودم ؟

گفتم : چرا ولی فکر کردم همینطوری گفتین ؛؛

با لحن تندی گفت : تا حالا دیدی حرف مفت بزنم ؟ فردا شب بچه ها بر دار بیا خونه ی ما بهت آدرس میدم ..حتما لازمه که میگم بیای ...

گفتم : چشم آقا میام ....

زیر لب با خودم غر زدم ..این دیگه چه جور آدم بی احساسیه ؟  مرتیکه دعوت هم که می کنه زور میگه ..شیطونه میگه رو راست بهش بگم نمیام .

در حالیکه من نمی دونستم این دعوت اول راه زندگی منه ..




ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و سوم- بخش اول







اون روز از دادگاه که اومدم بیرون سهیلی به من گفت بیا سوار شو تا یک جایی برسونمت ..

گفتم : نه ممنونم این طرفا خرید دارم خودم میرم آدرس خونه اش رو روی کاغذ نوشت و داد به من و رفت ..پاییز بود هوا هنوز سرد نشده بود ...مدتی پیاده راه رفتم یکم برای بچه ها خرید کردم و یک روسری برای مامانم گرفتم ..

.جلوی هر دست فروشی بی اختیار می ایستادم یک لیف دوتا جوراب؛؛ چندتا گیره ی سر ؛؛ و یک شلوار خریدم ..فکرم حسابی آشفته بود طوری که دلم نمی خواست کسی رو ببینم و تنها باشم ... حرفای زری جون در مورد نیما ؛  و اینکه بهروز هم بدون اینکه من بهش امیدی داده باشم هر روز میومد و سر می زد و می رفت و این وضع عذابم می داد ..آخه چرا یک زن حتما باید شوهر داشته باشه و گرنه همه ی نگاه ها به طرف اونه ..باید برای هر دوی اونا یک کاری می کردم که امیدشون قطع بشه و تنهام بزارن ...





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و سوم- بخش دوم







با خودم فکر می کردم چرا اونا باید منو انتخاب کنن ؟ اگر مثلا من بهروز یا نیما رو دوست داشتم و اونا نسبت به من بی تفاوت بودن آیا حاضر می شدن به خاطر عشق من پا روی خواسته های خودشون بزارن ؟ منم مثل اونا انسانم حداقل کاری که می تونم برای روح خودم بکنم اینه که دیگه تن به ازدواج نا خواسته ندم ....

وقتی رسیدم خونه اونقدر خسته بودم که بالا فاصله بعد از اینکه ناهار خوردم رفتم توی تختم که یکم استراحت کنم  ..یک مرتبه دیدم ساناز جلوی در اتاق ایستاده و به من نگاه می کنه ..کوچک ومعصوم ؛؛  بی پناه مونده بود اون بچه ی پنج ساله نیاز به محبتی صادقانه داشت نه ترحم آمیز  ..در حالیکه دیگه توی خونه ی ما با  همه چیز آشنا شده بودن و راحتر میشد باهاشون کنار اومد هنوز احساس تنهایی می کردن ..چشمم رو ریز کردم و پرسیدم : چی شده ناز ؛نازی خانم ..با من کار داری ؟





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و سوم- بخش سوم





یک نفس عمیق کشید که سینه اش رو بالا و پایین کرد  ..دستهامو باز کردم و گفتم بیا ..بیا بغلم ..انگار  منتظر همچین چیزی بود دوید و خودش انداخت روی سینه ی من بغلش کردم و کنارم خوابوندم و موهاشو نوازش کردم ..آروم طوری که اون نشنوه گفتم : همه ی ما یک طورایی تنهایم ؛ کوچولو بزرگ شدی اینو خوب می فهمی  ...همین طور که اونو می بوسیدم و روی موهاش دست می کشیدم هر دو مون خوابمون برد ...در حالیکه من غرق لذتی بی نظیر بودم و از اینکه اون موجود کوچک به من پناه آورده بود حس خوبی داشتم ...

وقتی بیدار شدم تصمیم داشتم هر چقدر در توانم هست به اون دوتا بچه برسم ..این بود که آماده شون کردم و بردمشون سینما ..بعدم بیرون شام خوردیم ..و برای اولین بار دیدم که ساغر چقدر حالش بهتره ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و سوم- بخش چهارم








اما از اینکه  مرتب از مادرش می پرسید و من ترجیح می دادم بهش راست بگم تا بعدا اگر مشکلی پیش اومد همیشه بهم اعتماد کنه ...می فهمیدم مدام به فکر مادرشم هست ...و بهش گفتم که روز شنبه برای ملاقات می برمشون ....

روز  بعد هر دو ی اونا رو فرستادم حمام تا حاضرشون کنم  بریم خونه ی آقای سهیلی ..یکم مردد بودم  خجالت می کشیدم و فکر می کردم شاید همسرش راضی نباشه ..چون از طرف اون دعوت نشده بودم ...اما از اینکه سهیلی تاکید کرده بود بچه ها رو با خودم ببرم خوشحال بودم که تنها نیستم ...یک چیز دیگه هم ناراحتم می کرد و اون نحوه ی حرف زدن سهیلی بود که دستوری و با تحکم طرف مقابلشو ناراحت می کرد و با اینکه ما  به اون وضع عادت کرده بودیم دلم نمی خواست جلوی خانمش و یا بچه ها با من اونطوری حرف بزنه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و سوم- بخش پنجم







لباس می پوشیدم که صدای زنگ در اومد ..مامان گفت حتما شاهین اومده ..امروز گلسا رو بردن آزمایش خدا کنه بار دار باشه ..گفتم : جدی ؟ پس می خوایم عمه بشیم ..مامان گفت : عروس رو که نمی ببینیم خدا کنه بچه رو بزاره پیش ما بیاد ...گفتم : خدا کنه ..ولی مامان بزار هر طور دلشون می خواد زندگی کنن مهم اینه که همدیگر رو دوست دارن و زندگی شاهین هم خوبه ...بدون سر و صدا ..ساغر درو باز کرد و گفت : عمو بهروز اومده ...

چند دقیقه ای طول کشید که اون با دستی پر توی چهار چوب در پیداش شد ..زنگ خطر برای من به صدا در اومد  ..میوه و شیرینی وگل خریده بود ..فورا  رفتم دم درو و گفتم بهروز باهات کار دارم بریم توی ماشین حرف بزنیم؟ ..چیزایی که خریده بود گذاشت و گفت : باشه حرف بزنیم ...مامان خوشحال بود و مرتب تعارف می کرد که بیا تو مادر همین جا حرفتون رو بزنین ...گفتم : نه می خوام بیرون باشیم ...





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و سوم- بخش ششم







وقتی سوار شدیم با خنده گفت :  دور بزنم ؟  احساس کردم برداشتش از این کار من چیز دیگه ای گفتم : نه چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه من جایی دعوت دارم باید برم دیرم میشه ...خوب گوش کن بهروز ..یک روز بهم گفتی به خاطر من صبر می کنی ..من از تو بدی ندیدم که عمدی باشه, کینه ای ازت به دلم نیست برای همین در مقابلت کوتاه میام و دلم نمیاد اذیتت کنم ..اومدی و رفتی ..احوالم رو پرسیدی ..و حتی گاهی بهم محبت کردی ..خودت می دونی آدم بی چشم رویی نیستم برای همین زبونم در مقابل تو کوتاه میشه ..ولی باور کن نتونستم اون طوری که تو دلت می خواد و باید باشه تو رو دوست داشته باشم ..لطفا این کارا رو نکن منو توی معذورت اخلاقی قرار نده ...توی این یکسال و چند ماه حتی یکبار منتظرت نبودم ...و دلم نخواست که پیشت برگردم ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و سوم- بخش  هفتم






می دونم شاید اشکال از من باشه ..ولی هر چی که هست من همینم که هستم ..و حالا فکر می کنم اگر تو ازدواج کنی من خیالم از بابت تو راحت میشه ..بهروز به خدا سعی کردم ..حتی گاهی دلم برات تنگ میشد ولی در اون حالت هم دوست نداشتم دوباره زن تو باشم ..منو ببخش ..از اول بهت گفته بودم و تو خودت قبول کردی در واقع ما زندگی همدیگر رو خراب کردیم ...یک فکری کرد و  با افسوس گفت : متاسفم برات ..تو فکر می کنی کی هستی که اینقدر خودتو دست بالا می گیری ..منم در مقابل تو احساس مسئولیت  می کردم ..فکر کردم حالا که ازدواج نکردی و کسی توی زندگیت نیست هنوز دلت پیش منه ..حالا که نیست به درک ..صد تا دختر توی اون کلاس ها عاشقم شدن ..دنبالم افتادن ..ولی من نخواستم کسی رو توی زندگیم راه بدم که تو بعدا ناراحت بشی ..و برای خودمم متاسفم که بازم از گذشته درس عبرت نگرفتم و دنبال تو افتادم ..اونم به حرف زن دایی که  بهم گفت تو عوض شدی و سر براه؛  ولی نه؛؛ نشدی  از قبل هم بدتری ... قبلا که کاره ای نبودی سرکش و بی پروا هر کاری دلت می خواست می کردی حالا من چطوری می تونم  تورو جمع کنم





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و سوم- بخش هشتم






گفتم تو منو جمع کنی ؟

گفت :  ادعات همه ی عالم رو گرفته ..برو بابا ؛ اصلا من غلط کردم ..تو زن بشو نیستی هر کاری کردی گذشت کردم و تو هر روز خرت رو دراز تر بستی ..من باید به حرف مامانم گوش می دادم و همون موقع ولت می کردم آره من احمقم که فکر کردم تو اصلاح شدی ..

گفتم : باشه پس حرفی نمی مونه ....

و دستگیره ماشین رو گرفتم و درو باز کردم و گفتم : راستی همین حرفایی که الان بهم زدی منو از برگشتن می ترسوند ...آره می ترسیدم چون تغییری در تو ندیدم ..یکبار بهم نگفتی که در مورد من اشتباه کردی هنوز سر حرف اولت موندی ..و من متاسف نیستم چون تشخیصم در مورد تو درست بود و تحت تاثیر این رفت و آمد هات قرار نگرفتم ..خوشبختانه من آدمی نیستم که به ظاهر نگا ه کنم و خودمو دوباره بندازم توی دستهایی که چندین سال تحقیرم کرد و از من یک زن ترسو ساخت ...آدم ها عوض نمیشن رنگ عوض می کنن






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿

#قسمت_بیست و سوم- بخش نهم







گفت : والله خیلی رو داری اونی که باید تغییر می کرد من نبودم تو بودی ...ولی بدتر شدی که بهتر نشدی ...گفتم : پس لطفا دیگه احوالمم نپرس ...و درماشین رو زدم بهم و رفتم توی خونه در حالیکه دست و پام می لرزید ...و نتونسته بودم اونطوری که دلم می خواد جوابشو می دادم ...

وسط حیاط ایستادم و با خودم گفتم پونه انتظار داشتی در مقابل حرفای تو چی بهت بگه ؟ خدایا بسه دیگه خسته شدم از این وضع ..اگر من بدم بهم بفهمون ..چرا فکر می کنم حق با منه ؟ در حالیکه هیچکس منو قبول نداره  ....

مامان از حالت من فهمید که مشکلی پیش اومده ..هراسون گفت : باز چیکارش کردی که گذشت و رفت؟ داشتین آشتی می کردین که ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز