داستان #جای_من_کجاست؟ 🌿
#قسمت_بیست و دوم- بخش هشتم
اونشب خیلی فکرم آشفته بود ..به نیما فکر می کردم و از اون طرف به بهروز ..و راه سومم که هنوز نمی دونستم کجاست و می خوام به چی برسم و دنبال چه مقصدی هستم ..
جای من کجای این دنیاست ؛؛ چه زمانی و کجا قرار می گیرم و آروم میشم ؟
روز بعد از بیمارستان مرخص شدم وقتی رسیدم خونه همه اونجا بودن انگار از سفر قندهار برگشتم ..و عمه معصوم هم بعد از مدت ها قهر اومده بود ..
مثل قبل نبود و من متوجه شدم که بهروز دوباره می خواد این رشته ی پاره شده رو وصل کنه و اونو به زور وادار کرده بیاد ...
و پروانه و کامی بچه ها رو آورده بودن ..
ساغر تا منو دید دوید و خودشو انداخت تو بغلم و گفت : ببخشید شما هم به خاطر ما این بلا سرتون اومد ..
گفتم : اصلا فکرشم نکن بگو ببینم تو ی این چند روز اذیت نشدی که ؟
گفت : نه خاله پروانه خیلی بهمون می رسید و با یاسین بازی می کردیم ..
پروانه گفت : دختر خیلی خوبیه به منم کمک می کرد ..
ساناز هم یاسین رو نگه می داشت ..خیلی خوبه آدم دوتا دختر داشته باشه ...
#ناهید_گلکار
@nahid_golkar