2777
2789
عنوان

داستان واقعی ماهنی🌹از خانم گلکار💚💚💚

| مشاهده متن کامل بحث + 69701 بازدید | 198 پست

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_پنجم- بخش هفتم







در جواب ماه بی بی  فقط این جمله از دهنم در اومد که به خدا سالار مرد خوبیه ..دیگه می دونم دوستم داره ..که صدای فریاد های چند کارگر بلند شد..واویلا ...سالار خان ... ...همه می دویدن بطرف تراکتور ..از اونجا چیزی معلوم نبود ...با چشم دنبال سالار گشتم ندیدمش ...چادرمو جمع کردم با سرعت هر چی تموم تر پای برهنه دویدم به طرف تراکتور ...عمو فریادزنان  تو سر و گله ی خودش می زد ..از دور می دیدم گارکر ها  تراکتور رو هل می دادن به طرف عقب .....خودمو رسوندم ...داشتن سالار رو از زیر تراکتور می کشیدن بیرون ...وای خدا من غرق خون بود ....منو ماه بی بی شیون می کردیم و نمی ذاشتن بریم جلو ...با جیغ و فریاد و التماس خودمو رسوندم به سالار بالای سرش نشستم .....خودمو می زدم و می گفتم  حکیم بیارین ...تو رو خدا یکی بره دنبال حکیم ....سالار ؟...سالارجانم ؟ جان دلم ......جواب بده ..تو رو خدا یک وقت تنهام نذاری ..سالار جانم ....دستشو گرفتم و دست دیگه ام رو گذاشتم روی سرش و موهاشو نوازش کردم  ..اون ملایم و بی قوت دستم رو فشار داد  و به زحمت گفت : مراقب خودت و بچه ها باش ..تا همین جا بود .....اشهد و .....و برای همیشه چشمش رو بست ...نمی فهمیدم چیکار می کنم و به کجای بدن خودم می زنم  ..اونقدر فریاد زده بودم سالار که دیگه صدایی از گلویم بیرون نمی اومد ....

ادامه دارد





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_ششم- بخش اول







دو روز بعد سالار رو به خاک سپردیم و بدون اون برگشتیم خونه ای که بدون اون سرد و بی روح شده بود ......

بدنِ خون آلود اون از جلوی چشمم نمی رفت مدام زار می زدم آروم و قرار نداشتم و هنوز نمی دونستم چه بلایی سرم اومده ....بعد از هفتم ..

فرهاد برادر کوچک سالار رفت تا بقیه ی کار اونو انجام بده ...اون تابستون من نه شهامت شو داشتم و نه حال روحیم خوب بود که اوضاع رو دستم بگیرم ..در حالیکه تازه بیست و دو سالم بود ..اما از همه کار و داد و ستد های سالار با خبر بودم ....فرهاد محصول ها رو جمع کرد و پولشو آورد و گذاشت جلوی من ..در حالیکه سرش از غمی که برای برادر داشت پایین بود ..گفت: ماهنی من همه جوره در خدمت شما هستم ..اصلا فکر نکن دست تنهایی ..هر امری؛؛ فرمایشی داشته باشی من با دل و جون انجام میدم ....عمو و ماه بی بی هم مراقب اموال داداش هستن ...تا کشت بعدی خیلی مونده ..خودم آبان میرم و زمین ها رو می برم زیر کشت و نمی زارم زحمت سالار به هدر بره .....

منم از خدا خواسته قبول کردم چون نه می تونستم و نه توانش رو داشتم که مثل سالار کار کنم ..

اما چند ماه که گذشت و هنوز داغ من تازه بود ...یک مرتبه متوجه شدم  همه دارن برای من بزرگتری می کنن ..اوایل از روی دلسوزی و بعد بصورت امر و نهی ....طوری که انگار من ناموسی بودم که به خطر افتاده بود ...حتی پسر بزرگ برادر شوهرم به من معترض می شد که چرا سر فاطمه چادر نمی کنم ...باید کاری می کردم ؛؛ نباید اجازه می دادم کسی برام تصمیم بگیره ...اینو می فهمیدم ولی رو اصل حیایی که داشتم هر بار کوتاه میومدم و می گفتم دفعه بعد جوابشون میدم  ....





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_ششم- بخش دوم










بیشتر روزها از بس دلم تنگ  و غمگین بودم بچه ها رو بر می داشتم میرفتم کنار شاه گلی و ساعت ها  به آب خیره می شدم و اشک میریختم ...و بی خردانه فکر می کردم چون من از سالار ناراضی بودم و ازش محبت می خواستم این بلا سرم اومده و خدا داره منو تنبیه می کنه .......برای همین دیگه خودمم نمی دونستم چی می خوام وچه کاری برام درسته ...شب ها برای ما سه نفر شام غریبان بود ...فاطمه و رشید رو بغل می کردم ..براشون سوزناک لالایی می خوندم و گریه می کردم ....لالایی ددیم یاتاسان ..

قیزیل گوله باتاسان

قیزیل گولون ایچینده

شیرین یووخی تاپاسان

(لالایی میگم بخوابی ...تو گل های رُز طلایی غرق بشی و خواب های خوبی ببینی خواب های شیرینی ببینی )

و اونا معصومانه می خوابیدن ومن گریه می کردم ....دست و دلم به هیچ کار نمی رفت ؛ که کم کم  می فهمیدم که درد سر های من تازه  شروع شده ....و دوباره به فکر رفتن به باکو افتادم  ..تصمیم داشتم هر چی دارم رو بفروشم و از اونجا برم ...که به جز اون تراکتور لعنتی همه ی چیز به نام من بود ...و فکر می کردم کسی نمی تونه ازم بگیره .....





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_ششم- بخش سوم









گیج بودم هر وقت به فکر فروش می افتادم قیافه ی سالار میومد جلوی چشمم و می ترسیدم روح اونو آزرده کنم  و پشیمون می شدم .....با گرم شدن هوا و سبز شدن کشت و کار و اینکه می دیدم اونطوری که باید؛ دیگران دلسوز نیستن ...خودم رفتم سر کار ...اما چه دلی داشتم من؛؛  ..فقط خدا می دونه که هر طرف رو نگاه می کردم سالار رو می دیدم و قلبم پاره پاره می شد ...از کوفته ای که اون دوست داشت و نتونست بخوره بدم میومد ..از سبزی خوردن متنفر بودم ..و اسم تراکتور که میومد اشک میریختم ...فرهاد دوش به دوش من کار می کرد جای سالار رو گرفته بود حساب و کتاب ها همه دست اون بود و من خجالت می کشیدم حرفی بزنم ...محصول رو که جمع کردیم مثل هر سال در آمد نداشت از نصف هم کمتر بود ولی چون می دیدم  از دل و جون کار می کنه  حرفی بهش نزدم ...بیشتر اوقات با فرهاد میرفتیم و بر می گشتیم ..می خواستم حضور داشته باشم ... و اون سعی می کرد عموی خوبی برای بچه های من باشه ...و می دیدم که تمام وقتشو صرف ما می کنه ...پس به اون حق می دادم که حق خودشو بر داره ...





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_ششم- بخش چهارم









دو سال گذشت در حالیکه من متوجه شده بودم که فرهاد نسبت به من یک حسی داره ..اون با رفتار و نگاهش اذیتم می کرد ..اما چون یکسالم از من کوچکتر بود میذاشتم به حساب جوونی اون و به روی خودم نمیاوردم و سعی می کردم ازش دوری کنم .....اما ته دلم ناراضی بودم و با اینکه از خودم مطمئن بودم بازم می ترسیدم و به این فکر  افتادم که یک نفر رو به جای اون بزارم و بهش بگم دیگه کمکشو نمی خوام ...در حالیکه تو این دوسال اون وضع مالیش خوب شده بود برای خودش ماشین خرید و به من می گفت برای اینکه شما راحت بری روستا و بر گردی این کارو کردم .....گاهی بعد از ظهر ها بچه ها رو می برد گردش و هر چی اصرار می کرد من نمی رفتم ....وقت و بی وقت در خونه ی ما رو می زد با یک یا الله میومد تو و ساعتها به هوای بازی با بچه ها می موند ...و منو به حرف می کشید سئوال می پرسید و جواب می خواست ..باکو چطور جاییه ؟ کی اومدین تبریز ...و از این جور حرفا که من لزومی به پاسخ دادنش نمی دیدم ولی به حرمت محبت هایی که به ما می کرد جواب می دادم ....






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_ششم- بخش پنجم








تا اینکه داشتم به نبودن سالار عادت می کردم ...که یک روز مادر وپدرش اومدن خونه ی ما ...بعد از مقدمه چینی و کلی حرف های اضافه ...که ما امروز هستیم و فردا نیستیم دستمون به خاطر تو و بچه هات از گور بیرون نمونه ...مادر به من گفت : ببین ماهنی تو حالا ناموس ما هستی ..همین الان کلی حرف پشت سرت می زنن ..فرهاد مرد عزب میاد تو خونه ی تو و میره درست نیست همه ی ما ناراحتیم ...گفتم : مادر یک فکرایی دارم آقا فرهاد بره سراغ کار خودش دیگه نیاد دور و بر من ..خودم یکی رو پیدا کردم می ذارم سر کار تازه عمو و ماه بی بی هم هستن ..خودمم میرم سر کشی,, از عهده اش بر میام ..تابستون که بچه ها مدرسه ندارن میرم همون جا کار می کنم ...شما درست میگی منم راضی نیستم ....آقا جان  گفت : گوش کن نقل این حرفا نیست ...کسی رو پیدا کردم ؛؛چه معنا میده ؟ مرد غریبه بیاد با تو کار کنه ؟ ببین مادرت چی صلاح می دونه همون کارو بکن ما حرفامون رو زدیم و تصمیم گرفتیم که تو باید چیکار کنی ...گفتم :بفرمایید صلاح منو شما بهتر می دونین  ..مادر گفت : خودت می دونی که این مال و اموال رو از خونه ی بابات نیاوردی مال پسر منه ..





#ناهید_گلکار

@nahid_golka

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_ششم- بخش ششم







حالا آقا یی کرده به اسم تو بوده کاری نداریم ...وظیفه ی ماست که از این دارایی محافظت کنیم تا برای بچه هاش بمونه ...تو همون هشت یک می بری و ما اجازه نمیدیم مرد دیگه ای تو زندگی تو بیاد و اموال پسر ما رو بالا بکشه ...گفتم : مادر چی دارین میگین ..حواستون هست دارین با من ؛؛ماهنی حرف می زنین ..آخه من تو این فکرام ؟ شوهر می خوام چیکار ؟ گفت : خودت گفتی یکی رو پیدا کردم ...گفتم : مادر جون عزیزم ..من گفتم کارگر نگفتم خدای نکرده شوهر .....گفت : تو رو خدا خودتو نزن به اون راه ..بلند میشی هر روز میری شاه گلی که چیکار کنی ؟ دنبال شوهر نمی گردی ؟ پس میری چیکار ؟ گفتم دست شما درد نکنه ممنون ..اگر شرع به من اجازه می داد از این حرف شما خودمو آتیش می زدم ...مادر به خدا تنها فکری که نکردم همین بود ..میرم شاه گلی تا دلم باز بشه که نمیشه ...میرم بچه هام بازی کنن و غصه ی باباشون رو نخورن ...گفت : حالا گیرم تو درست بگی دهن مردم رو میشه جمع کرد ؟ دیگه وقتی پشت سریک زن بیوه ؛؛ حرف حدیث در اومد ؛؛ تو تبریز انگشت نما میشه ..حالا تا توام آبرو و حیثیت ما رو نبردی قبول کن زن فرهاد بشی تا هم بچه ها زیر دست شوهرننه نیفتن و هم اموال پسرمون به تاراج نره ....





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_ششم- بخش هفتم








بعض کرده بودم نمی دونستم چی باید به اونا بگم ..که دلم می خواست فحش بدم ..بد و براه بگم ....آخه من انسانم حیوون که نیستم احساس دارم برای چی با من اینطوری رفتار می کنین گناهم چی بوده جز حرف مردم .....ولی خودمو کنترل کردم گفتم : آخه شما یکم با خودتون فکر کردین چی دارین از من می خواین ؟ من چطوری زن مردی بشم که برادر سالار بوده و یکسالم از من کوچکتره ..من خجالت می کشم به زبون بیارم ..شما چطور به من پیشنهاد می کنین ؟ ...مال و اموال پسرتون رو می خواین ؟ همه رو میدم ..هیچی نمی خوام فقط راحتم بزارین ...من شوهر نمی خوام اونم فرهاد که از من کوچکتره ..تازه اون هنوز ازدواج نکرده چرا باید به پای منو و بچه هام بسوزه ؟ تو رو خدا اگر به من رحم نمی کنین به اون رحم کنین ...

دیگه حرفشو نزنین ..من  پامو از خونه بیرون نمی زارم قول میدم شوهرم نکنم ..می خواین دست خط بدم ؟ بهتون تعهد بدم؟  ..اصلا هر چی شما بگین چون حق باشماست ولی در این مورد متاسفم من همچین کاری نمی کنم  ..و ازم اینو نخواین که محال زن فرهاد بشم ....می دونین اگر به گوش فرهاد برسه چقدر برای من بده ؟

مادر گفت : خوب ؛بدون خبر اون که کاری نکردم ..اونم خواسته اش همینه ..دلش نمی خواد بچه های سالار زیر دست کسی بیفتن ...ماهنی این کار به صلاح همه ی ما هست دهن مردم هم بسته میشه ...گفتم : یک کلام به صد کلام ,,مادر خوب گوش کنین من زیر بار این حرف نمیرم .....





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_ششم- بخش هشتم







آقا جان  عصبانی شد و گفت : مگه دست توست نه اینجا پدر و مادر داری بری زیر بال و پرشون نه کس و کاری ؛؛ می خوای چیکار کنی یک زن جوون و بیوه ؟ ..گفتم من زیر پر و بال شما هستم آقا جان ..شما رو پدر ومادر خودم می دونم ..آخه منو درک کنین فرهاد مثل برادر منه تا حالا به همین چشم بهش نگاه کردم ..وقتی به زبون میارین حالم بهم می خورده این کارو با من نکنین ...فکر کنین دختر خودتون هستم ....

اون بحث بدون نتیجه  تموم شد ولی من مثل یک مرده ی متحرک شده بودم ...دلشوره ی عجیبی داشتم و می ترسیدم حرفشون رو به کرسی بشونن ... ...چیکار باید می کردم نمی دونستم .....تصمیم گرفتم با خود فرهاد حرف بزنم و بهش حالی کنم که این کار شدنی نیست ....تا چند روز بعد جرات نکرد خونه ی ما بیاد ..و بالاخره سر و کله اش پیدا شد . این بار عصبانی بودم و دست و پام می لرزید ..بچه ها تو حیاط بازی می کردن و درو براش باز کردن ...اونم شروع کرد با اونا بازی کردن و خندیدن و من داشتم حرص می خوردم ...انگشت هامو تو هم کرده بودم فشار می دادم ...چی باید می گفتم که روش باز نشه ولی بدونه که این کار شدنی نیست ....باید صبر می کردم تا تپش قلبم آروم بشه و بتونم بدون استرس حرفم رو بزنم ..ای خدا چرا منو زن آفریدی ؟





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_هفتم- بخش اول







به زحمت تونستم خودمو آروم کنم ...در حالیکه نمی دونستم باید بهش چی بگم که قال قضیه رو کنده بشه  ..

یک چایی ریختم و با قندون گذاشتم تو یک سینی و بردم تو ایوون ..

فرهاد به محض دیدن من دست از بازی کشید و همین طور که سرش پایین بود زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت : سلام ماهنی ....سینی رو  با غیظ محکم گذاشتم زمین طوری که صدا بلندی کرد و گفتم : بفرمایید چایی ..دوباره نگاهی به من کرد و من این بار فهمیدم که رفتارش با من فرق کرده ..

اومد و لب ایوون نشست و آهسته گفت : دست شما درد نکنه ..

با همون لحن تند گفتم :  رشید دست خواهرت رو بگیر و برو تواتاق من با عموت کار دارم ...رشید با نارضایتی گفت : حرفتون رو بعدا بزنین , الان دارم بازی می کنیم ..

گفتم : همین که بهت میگم گوش کن زود باش برو تو اتاق توام برو فاطمه ...

فرهاد آهسته و با ترس استکان چای رو برداشت و سعی می کرد رفتارش عادی باشه  ..و همین طور سرش پایین بودو من بالای سرش ایستاده بودم ....

قاطع گفتم : آقا فرهاد مثل اینک من مزاحم زندگی شما شدم ..به خاطر ما به زحمت افتادین ؛؛ دیگه باید یک فکری برای خودم بکنم ....

در ضمن پول محصول امسال رو هم به من ندادین چرا ؟

گفت : هنوز حساب و کتاب نکردم ...







#ناهید_گلکار

@nahiid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_هفتم- بخش دوم









گفتم : حساب کتاب نکردین یا نمی خواین پول بچه های منو بدین خودم خرج کنم ؟ گفت : شما هر قدر  پول لازم داشتین بگین میدم بهتون ...گفتم :واقعا اینطوریه ؟ پول خودم رو از شما گدایی کنم ؟ سکوت کرد ....مونده بودم چی بگم ؟و لی متوجه بودم که داره طفره میره ....گفتم : باشه ؛ حساب و کتاب کنین بقیه پول رو بدین به من و دیگه خواهشا اینجا نیاین  ..مادر می گفت حرف سخن درست شده ..... خوبیت نداره شما هم هر وقت دلتون برای بچه ها تنگ شد می فرستم خونه ی مادر؛؛  برای کارای خودمم کسی رو پیدا کردم ؛؛ شما تا حالا هم خیلی زحمت کشیدین ..ممنون ..دستتون درد نکنه ..برسه به روح سالار ..که ناظر کارای شماست ..اون زن و بچه شو به امید مردونگی شما گذاشت و از این دنیا رفت ....من ...می خوام بچه هام رو بزرگ کنم و به سالار هم وفا دار می مونم...

لازم نیست کسی برای من فداکاری کنه ...من خودم از عهده ی کارام بر میام ..شما دیگه زحمت نکش برین دنبال زندگی خودتون  .

گفت : کی به شما گفته من فداکاری می کنم ؟ وظیفه ی منه از شما ها مراقبت کنم ..باید مرد بالای سر شما باشه ؟ یا نه ؟ گفتم : چرا باید مرد باشه ؟تازه  عمو هست ..ماه بی بی هم جای صد تا مرد پشت منو داره ....استکانی که دستش بود گذاشت زمین و از جاش بلند و گفت : نه اینطوری نمیشه ...ما تو این شهر آبرو  داریم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_هفتم- بخش سوم







گفتم : شما برای آبروی خودتون می خواین منو قربونی کنین ؟ گناهم چی بوده که شوهرم مرده ؟ اگرشما اینجا نیای دیگه کسی حرف درست نمی کنه ....منم خودم جواب آبروی خودمو میدم ....گفت : به والله حساب این حرفا نیست من با میل خودم می خوام این کارو بکنم ...گفتم : اولا که هر دقیقه یک حرف می زنی ؟ از این طرف میگی مجبوریم و پای آبرو در میونه از اون طرف این حرف رو می زنی ...به هر حال جواب شما یک کلمه ی ساده اس ,,نه ,, شنیدین اینو تو گوش پدر و مادرتون هم فرو کنین ....من  دیگه زن کسی نمیشم ..می خوام بشینم بچه هام رو بزرگ کنم...

فرهاد سرشو انداخت پایین و با سرعت از در خونه رفت بیرون و درو زد بهم ...اونشب خیلی فکر کردم دلم آشوب بود ..و دعا می کردم از خدا راه چاره می خواستم ...باید یک کاری می کردم تا از این درد سر خلاص بشم ...و تنها راه نجاتم رو در رفتن دیدم ...مقداری پول و طلا داشتم فکر کردم با همون ها میرم و بعدا که آب ها از آسیاب خوابید با پدرم که گویا منو فراموش کرده بود برمی گردم و همه چیز رو می فروشم پولشو بر می بردارم میرم باکو ..

با این فکر و خیال تا صبح نخوابیدم ...تازه هوا روشن شده بود که بچه ها رو  گذاشتم تو خونه و رفتم به گاراژی که پدر و مادرم از اونجا رفته بودن  ...پرس و جو کردم که چطوری می تونم برم باکو.......تا بالاخره یک آقایی که راننده اتو بوس بود ..به من گفت : باید  بری جلفا,, اونجا من یک آشنا دارم بهش پول بدی تو رو می بره مرز نخجوان و از اونجا رد می کنه و یک روزه  می رسونه باکو..بگو اسماعیل منو فرستاده پسر دایی منه ..گفتم : کی اتوبوس میره جلفا ..گفت :  فردا ساعت هفت حرکت می کنه ..بیا خودم می برمت ..چند نفرین ؟





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_هفتم- بخش چهارم







گفتم : منم و دوتا بچه هام ,, شوهرم قبلا رفته منم می خوام برم دنبالش ...گفت : باشه باجی سه تا جا نگه دارم ؟ گفتم: نه حالا نه ،، باشه هر وقت خواستم برم صبح زود میام که جا باشه ؛؛ هنوز نمی دونم چه روزی ...گفت : پس اگر اومدی من نبودم وقتی رفتی جلفا سراغ آقا بیوک رو بگیر بگو اسماعیل تو رو فرستاده ..اون می دونه چطوری از مرز ردتون کنه ....

یکم خیالم راحت شد ...تا برگشتم خونه نزدیک ظهر شده بود ...در زدم و رشید درو باز کرد و فورا گفت : مادر بزرگ اومده ...ناراحته ماهنی کجا  رفته بودی ؟ گفتم : بهت میگم پسرم .....خوب معلومه دلم فرو ریخت و رنگ از روم پرید دستپاچه شدم چون می دونستم اون موقع روز مادر بی دلیل خونه ی ما نیومده ..هنوز پامو از در تو نذاشتم بودم که دیدم چادرشو زده زیر بغلش و داره میاد طرف من ..یک طوری که انگار می خواست به من حمله کنه ...فورا گفتم سلام مادر خوش اومدین ...داد زد: شلخته؛ بی آبرو کجا رفته بودی این وقت صبح ؟ والله زن سالم این کارو نمی کنه ..بزنم قلم پاتو بشکنم ؟ بزنم تو سرت که نتونی از جات بلند بشی ؟ فرهاد بده مردای دیگه خوبن ؟ گفتم : مادر جون فداتون بشم این حرفا چیه به من می زنین ؟خدا رو خوش نمیاد ... به خدا روح سالار رو تو گور می لرزونین ...قسم می خورم من کار بدی نمی کنم ...بهتون قول دادم ..زن هیچکس نمیشم ..رحم کنین به منو و بچه هام ترحم کنین بزارین زندگیمو بکنم ....در حالیکه فریاد می زد و از شدت عصبانیت آب دهنش می پرید بیرون ..گفت : خفه شو زنیکه ی پست ..الان چهار ساعته من اینجا نشستم تو کدوم گوری رفته بودی ؟ خریدت رو که فرهاد می کنه ..نون و آبت تو خونه هست پس کجا رفته بودی چه غلطی کردی ؟ کس و کاری هم که نداری ....زود باش تا همه ی موهاتو دونه به دونه از سرت نکندم ....گفتم : آخه چی بگم به شما ؟,,وقتی اینطور جیغ می کشین ..به خاطر خدا صداتون رو بیارین پایین الان درو همسایه می ریزن اینجا چه فکری در مورد من می کنن ...گفت : نه که تا حالا نفهمیدن  تو چیکار می کنی ؟ گفتم : مادر جون فداتون بشم  به حرفم گوش کنین .....





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_هفتم- بخش پنجم







حمله کرد به من ؛؛چنان غیظی تو وجودش بود که ترسیدم و فرار کردم و خودمون رسوندم به یکی از اتاق ها و درو بستم با اینکه سعی نکرد درو باز کنه  چفت درو از تو بستم و هر چی دم دستم بود گذاشتم پشت در و اون همینطور که فحش می داد و هوار می زد گفت : زود باش وسایلت رو جمع کن می برمت  خونه ی خودم تو لیاقت نداشتی بهت اعتماد کردم ؛؛ خاک بر سرت کنن ؛ حالا برای من پا به بیرون شدی ؟  ..برای همین کارات می خواستی فرهاد رو از سرت باز کنی و از خونه ات بیرونش کردی سلیته ؟...اون داد می زد و من تو اتاق و بچه هام بیرون سه تایی گریه می کردیم ....تا اینکه شنیدم که گفت : خوب گوشت رو باز کن تا من بر می گردم وسایلت جمع باشه حالا می دونم از این به بعد باهات چیکار کنم ...و همینطور که بد و بیراه می گفت رفت .... رشید زد به در و با گریه گفت ماهنی مادر بزرگ رفت . درو باز کردم هر دو شون مثل جوجه می لرزیدن ...بغلشون کردم و گفتم چیزی نیست ..ناراحت نباشین ..تموم شد ..بچه ها می خواین بریم پیش پدر من باکو ؟ که براتون تعریف کردم ..با چشمهای معصوم و بی گناه شون منو نگاه کردن اونا نمی دونستن رفتن یعنی چی ؟ هر دوشون مرگ پدر رو با چشم خودشون دیده بودن و شاهد گریه ها و عذاب من بودن و حالا فکر می کردن مادرشون راه حل خوبی پیدا کرده فورا قبول کردن  ....گفتم پس زود باشین وسایلمون رو جمع کنیم و بریم تا نیومدن ...





#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍

داستان #ماهنی 🌴❤️

#قسمت_هفتم- بخش ششم







اونقدر با سرعت هر چی که به فکرم می رسید و ممکن بود برای خودم و بچه ها ضروری باشه جمع کردم یک چمدون کوچک و کهنه که مال سالار بود و دو تا بقچه بستم  و پول و طلا هامو زیر لباسم جا سازی کردم ؛؛   یکم نون و پنیر و سبزی و مقداری غذا که از شب قبل مونده بود بر داشتم چادر ی که رو بنده داشت سرم انداختم و سه تایی با سرعت از خونه اومدیم بیرون و راه افتادیم  ..نزدیک همون گاراژ چند تا مهمونخونه بود ..یک اتاق گرفتم و بچه ها رو بردم اونجا ..

و تمام شب رو از ترس نخوابیدم؛؛با هر صدای پایی از جام می پریدم ....و قلبم تند می زد .. می ترسیدم همون طور که اون بار سالار پیدام کرد اونا هم حدس بزنن من کجام ...و صبح خیلی زود تر از وقت حرکت اتو بوس رفتیم گاراژ..اسماعیل همون راننده ی اتو بوس یک ردیف به آخر بهمون دوتا صندلی داد و  نشستم و بچه ها رو گرفتم زیر چادرم ....هنوز می ترسیدم ......و تا موقعی که ماشین راه افتاد قلبم تند می زد و  جرات تکون خوردن نداشتم ...تا موقعی که   افتاد تو جاده خیالم راحت نشد ..و در حالیکه فاطمه سرشو گذاشته بود رو پای من و دستم زیرسر رشید بود  خوابشون برد و من با یک دنیا غم و درد به جاده نگاه می کردم ؛؛ به راهی که نمی دونستم به کجا ختم میشه ...و راهی برای برگشتن هم  نداشتم ...






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

من جاذب پول و ثروت الهی هستم؛مبالغ زیادی پول دائما به حسابم واریز میشود؛خداوندا سپاسگزارم😍😍😍
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز