داستان #ماهنی 🌴❤️
#قسمت_هفتم- بخش اول
به زحمت تونستم خودمو آروم کنم ...در حالیکه نمی دونستم باید بهش چی بگم که قال قضیه رو کنده بشه ..
یک چایی ریختم و با قندون گذاشتم تو یک سینی و بردم تو ایوون ..
فرهاد به محض دیدن من دست از بازی کشید و همین طور که سرش پایین بود زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت : سلام ماهنی ....سینی رو با غیظ محکم گذاشتم زمین طوری که صدا بلندی کرد و گفتم : بفرمایید چایی ..دوباره نگاهی به من کرد و من این بار فهمیدم که رفتارش با من فرق کرده ..
اومد و لب ایوون نشست و آهسته گفت : دست شما درد نکنه ..
با همون لحن تند گفتم : رشید دست خواهرت رو بگیر و برو تواتاق من با عموت کار دارم ...رشید با نارضایتی گفت : حرفتون رو بعدا بزنین , الان دارم بازی می کنیم ..
گفتم : همین که بهت میگم گوش کن زود باش برو تو اتاق توام برو فاطمه ...
فرهاد آهسته و با ترس استکان چای رو برداشت و سعی می کرد رفتارش عادی باشه ..و همین طور سرش پایین بودو من بالای سرش ایستاده بودم ....
قاطع گفتم : آقا فرهاد مثل اینک من مزاحم زندگی شما شدم ..به خاطر ما به زحمت افتادین ؛؛ دیگه باید یک فکری برای خودم بکنم ....
در ضمن پول محصول امسال رو هم به من ندادین چرا ؟
گفت : هنوز حساب و کتاب نکردم ...
#ناهید_گلکار
@nahiid_golkar