وااای منم چند هفته س خبر خودکشی ی آشنای دور رو شنیدم باز یادم انداختی... چندروز همش تو فکرش بودم خل شدم. هفت سال ازدواج کرده بود بچه نمیخواستن فعلا . ناراحتیش قهر پدر و همسرش بود. خودش گاها تنها میرفت خونه پدرش البته نه زیاد چون پدرش دخترشم نمیپذیرفت چون تو دعوا پدرشو انتخاب نکرد. طفلی . هم همسرشو دوست داشت هم این نپذیرفتن پدرشو نمیتونست ببینه . یکشب همسرش با دوستاش بود کوه اینم مثل اینکه خونه پدرش رفته بود بی توجهی پدرشو دیده بود اومد خونه حمامشو کرد بف فکر غسل بعد مرگشم بود

صبح حالش بد میشه میره بیمارستان ب همسرش ک توراه بوده تماس میگیره میگه دارم میرم بیمارستان دلپیچه دارم همسرش تا برسه طفلی تموم میکنه. تو بیمارستانم هرچی ازش میپرسیدن چی خوردی نگفت. رفت کما. و..... مرگ موش خورده بوده. دوتا نامه نوشته بوده یکی برای پدرش یکی همسرش. ب پدرش گفته بوده با همسرم کارب نداشته باشید من جفتتونو دوست داشتم میخواستم با هردوتاتون باشم حالا ک نمیتونم کاری کنم مرگ رو ترجیح میدم