سه روزه اومديم خونه مادر شوهرم اينا روستا
مدام رفتو امده خونشون چقدر به شوهرم ميگم ميگه بچه رو ببر تو اتاق مدام بغلش ميكنن و با همون لباسايي بيرونشون
بچم تو دندونه تا ميام بهش غذا بدم بدقلقي ميكنه ميگن ولش كن نده بهش از ساعت ٢تا الان هيچي نخورده ميگن گرسنه نيست
دارن ديونم ميكنن در اتاقو باز ميزارن اينجا هوا سرده تا ميبندم ميگن بچه گرمشه ميگم نه تب داره اينجوري لرزم ميكنه 😭😭😭😭😭😭