بچها چنتا خاطره از سوتيام يادم افتاد فجيع😂گفتم بگم با هم شاد بشيم
يه بار بچه مچه بودم رفتم كفش فروشي پسر صاحب مغازه اييه لامصب خيلي خوشگل بود
بعد كفشو انتخاب كردم و پوشيدم پسره گف چطوره ؟ گفتم مرسي شما خوبييييييي؟
واي پسره داش كفشاي مغازشو گاز ميزد از خنده 😂😂
هيچي ديگه جمع كردم رفتم كفشم نخريدم از در اون مغازه لنتي ام ديگ رد نميشم😂😂
يه بارم رفتم مغازه بقيه پولمو كه خواس پس بده ب جا اينكه بگم قابل نداره گفتم نوش جون😩😩😂😂
قبل از اينكه بفهمه سوتيمو فرار كردم صدا خندش ميومد ولي😂😂
يه بار ديگم سر كلاس بوديم يكي از بچه ها هي صداي خودكارشو در ميوورد رو مخ ميرفت صد بار گفتم نكن باز ميكرد كلاس شلوغ بود بش گفتم بلند ميشم اونو ميكنم تو ... در همين حين كلاس خفغان/خفقان😂 گرف دبير برگشت نگام كرد منم جملمو تكميل كردم گفتم : ميكنم تو كيفتااااا😂😂😂
دبير خيالش راحت شد برگشت رو ب تابلو بقيه ي درسشو داد😩😂
شمام اگه داريد بگيد من فك ميكنم باز يادم بياد صدتا دارم😂😂