
تو نشنیدی صدات کردم نمیدیدی نگات کردم
نمیدیدی نگات کردم ازت خواستم نفهمیدی
چی میخواستم نپرسیدی
چی میخواستم نپرسیدی
تو دنیای خودت بودی و میرفتی
تو دائم زیر لب چیزی رو میگفتی
تو روی آسمونها در سفر بودی
همش آشفته و آسیمه سر بودی
حالا از من میپرسی من کجا بودم
مگه یک لحظه من از تو جدا بودم!؟