اصلا دوست ندارم جدا شم نه بخاطر اینکه شوهرمو دوست دارم شاید بش عادت کردم. خیلی اختلاف داریم اصلا غیر قابل ادامس ولی از اسم طلاق میترسم با بچه چه بلایی قراره سرم بیاد ابرو خانوادگی و.... خانوما بعد طلاق با بچه چیکار کرد فکر میکنم نمیتونم. شوهرم بیکاره و بی پوله وسواس اخلاقی داره افسرده و پرخاشگرو بدبینیه بد دهنی میکنه فوش ناموسی به خودم و خانوادم میده همیشه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
عزیزم بخاطر بچت باید طلاق بگیری البته با گفته های خودت. اگر بچت ب خودت میده مطمئن باش الان نجاتش بدی بهتره نه ک بعدا اونم تو اینده یه ادم پرخاشگر بشه .
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!
ابروش نمیره بعضی خانواده هاطلاق روهنوزنپذیرفتن،،قبحش نریخته براشون،بعضی خانواده هاهم هستن که خیلی بر ...
دقیقا خانواده من براشون مهمه این چیزا البته پشتم هستن اگه بخوام جدا شم ولی از حرفو حدیثهای که قراره برای خانوادم پیش بیاد یا اینکه هر کی از در برسه حرفی بهم بزنه.... اینا میترسم مخصوصا بخاطر بچم