امروز رفته بودم بیرون
نشستم رو نیمکت جلوی یه آبمیوه فروشی خستگی در کنم.
یه خانم حدود ۶۰ ساله و شیک و پیک هم کنارم بود.
یهو دیدم خانمه دستش سمت جیبمه
فکرکردم داره جیبمو میزنه
دیدم داره غَش میکنه
گفتم خوبید؟
دستمو گرفت دستشو گرفتم گفتم ضعف کردید چیزی میخواید؟
آب هویج میخواید؟
رفتم براش یه لیوان ابهویج خریدم
گفت وای دارم میفتم
زیربغلشو گرفتم بردم رو نیمکتی که پشتی داشت بشینه و ابهویجو دهنش کردم و یه کمم ریخت رو مانتو و شالش پاک کردم.
گفتم میخواید به کسی زنگ بزنم؟؟ با یه حسرتی گفت کسی نیست ههههییییچ کس نیست ... (حالا تراژیکش نمیکنم شاید کس و کارش اداره بودن و سرکار 😄).
گفتم اسنپ بگیرم گفت خونم نزدیکه.
کیف پولشو داد گفت پول ابهویجو بردار گفتم مهمون من (خداروشکر دوتومن بود 😬).
قند داشت.
خلاصه گفتم همینجا بشینید حالتون بهتر شد برید.
دوتا فکر به ذهنم رسید اول اینکه:
خیلیامون اکثر وقتها حوصله کسالتِ مامانای خودمونو نداریم و یا مادرامون دردشونو به ما نمیگن چون عادت داریم بریم و لبخند و روی بازشونو ببینیم و اینکه یه غریبه بهش میرسه یهو (این شامل حال خودمم میشه).
دوم اینکه:
انقدر بی اعتمادی زیاد شده که من اصلا ترسیدم خانمه را تا دم خونش همراهی کنم چون یاد فیلم گرتا افتادم. هوففففف
پ.ن. ورود کاربران گوش تلخ یا اونهاییکه حرصهای زندگیشونو تو تاپیک دیگران خالی میکنن ممنوع. با تشکر 😍