ماجرای ماخیلی طولانیه سعی میکنم همشو پست اول بنویسم اگه جاشد...منوشوهرم حدود چهار سال نامزد بودیم...تودوران نامزدی محل سگ نمیدادم بهش بارها بهش گفتم نمیخامت باید تمومش کنیم حتی یبار ک اومد شهرمون بهش گفتم چرا اومدی بلن شو برو هیچ وقت یادم نمیره با چشای قرمز فرداش رفت شبش بهم گفت کاش کسی نبود میتونسم به حال خودم گریه کنم....خلاصه این ماجرا ادامه داشت تا اینکه من راضی ب ازدواج شدم...وقتی باهاش ازدواج کردم تامادرش ی چی میگفت من هی بهش سرکوفت میزدم ک من نمیخاستم و وقتی نمیتونی جلوی مادرت دربیای کی گفت منو بدبخت کنی(جلوی مادرش درمیاد ولی پشت سرمن) خیلی حرفای زشتو بدی میزدم که واقعا حالم از خودم هم میخوره...دوبار وحششششششتنااااااااااااااک جلو پدر مادرم خوردش کردم که تودهاتیی کی شمارو ادم حساب میکنه و خیلی حرفای زشت دیگه .ب خودشو همه کسش فحش دادم.... (اینم بگم که واقعا زندگیمون داشت به کوه میرفت )تااینک بایکی از داییام دردودل کردم ماجراروبهش گفتم این داییم ی نفرو میشناسه ک بااجنه و...درارتباطه سرکتاب بازمیکنه و.... سنی نداره مرده وری داییم میگه کل موهاو ابروها و مژه هاش توی سال سفید شده...حالا اینارو بیخیال
یارو ب داییم گفته برااینا طلسم گرفتنو دعای جدایی گرفتن که باید باطل شه...قبلا خودمم پیش ی خانومی ک خیلیییی قبولش دارم سرکتاب بازکردن تلفنی حتی ازاین گفت ک ب سختی بچه دارمیشم اونوقتا نمیدونستم کارم قراره ب ای وی اف بکشه
اون هانمم گفت واست دعاگرفتن و باید دعا رو باطل کنی و اینکاروبکن.....
حالا اینا ی طرف....
درکل توزندگی ب شوهرم محبت چندانی نکردم و خیلی وقت پیش فهمیدم اخلاقای تخماتیکم بالاخره اقارو برده سمت جنس مخالف(مردی که همه سراسمش قسم میخورن حتی پدرمادر خودم ب منی ک دخترشونم شک میکنن ولی ب اون عمررررااا و بابام بارها گفته ک دامادم بهترین)شوهرم با ی زنی که ن سواد داشته ن هیچی و مال ی روستایی بوده تلفنی حرف کیزده و خود زنه درواقع بهش خیلی پاداده .زنه مال شهرما نیست فقط یبار برای دکتراومده بوده.
خلاصه من شوهرمو ب مرز جنون کشوندم وقتی فهمیدم ینی قشنگ یکاری کردم که رنگ بیچاره مث چادر سیا شده بود چون گفتم فقط طلاق و جدایی ب داییشم ماجراروگفتم ولی ب داییش گفتم ب روش نیار ک قضیه رومیدونی چون ابروش واسم مهمه نمیخام جلو شماخورد شه.ولی خانواده خودمو نگفتم داییشم خیلی جاخورد وحتی میخاس گریه کنه گف هیچ وقت اینجوری نبوده و فلان جا ک کارمیکنه همه سراسمش قسم میخورن فلانی همش ب من میگه خاهرزادت چشم پاکترینه و....
ینی میخام بگم نتیجه اخلاقای گوه خودم شد اینکه همسرم برای ارامش بره سمت ی کسی ک اصلااااااااا قابله مقایسه بامن نیست....و حتی با خودش...
شوهرم خیلییییییییی دوسم داره خیلییییی اینو همه میدونم حتی مادرش خیلی حسودی میکنه و اینور اونور میگه....خیلی مرد کارییه بهترین امکانات برام فراهم میکنه بهترین لباساوغیره روهمیشه برام تهیه میکنه خلاصه میخام بگم مرد خوبیه ولی من باهاش بدتا کردم
الان خیلی از رفتارام پشیمونم و مدام عذاب وجدان دارم شبا ک میخابه تا وقتی ک خاب برم نگاش میکنم و ب کظلومیتش فک میکنم و بخاطر کارایی ک باهاش گردم اشک میریزم....بچها حالم خیلی بده از ی طرف وقتی دیدم رفته سمت ی زن دیگه واقعا پیر شدم و موهام سفید شده...البته من از اول ازدواج شرو ب سفید شدن کرد موهام ولی بدتر شد
ولی شوهرم وقتی فهمیدم قضیشو موهاش هی سفید میشه قبلش حتی ی تارموی سفید نداشت
حالا این ماجرا باعث شده من اعتمادمو بهش از دست بدم باورتون نمیشه تاقبل این ازتنها چیزی ک مطمعن بودم همین بود ک شوهرم بسیااااار وفاداره ولی واقعا اخلاق گندم کاردستمون داد