هنوزم یادم می افته تمام تنم میلرزه .دو روزه شوهرم رفته معموریت منم رفتم خونه بابام .دیشب حدود ساعت دو بود که امدم برم دستشویی دیدم داداشم روی مبل تو تاریکی نشسته و خیره شده بهم گفتم امین نخوابیدی هیچی نگفت فقط نگاهم میکرد گفتم چرا تو تاریکی نشسته ای بازم جواب نداد منم گفتم باز رفتی تو عالم هپروت .رفتم دستشویی امدم دیدم نیستش. گفتم حتما رفته خوابیده