هنوزم یادم می افته تمام تنم میلرزه .دو روزه شوهرم رفته معموریت منم رفتم خونه بابام .دیشب حدود ساعت دو بود که امدم برم دستشویی دیدم داداشم روی مبل تو تاریکی نشسته و خیره شده بهم گفتم امین نخوابیدی هیچی نگفت فقط نگاهم میکرد گفتم چرا تو تاریکی نشسته ای بازم جواب نداد منم گفتم باز رفتی تو عالم هپروت .رفتم دستشویی امدم دیدم نیستش. گفتم حتما رفته خوابیده
من کالسکه و صندلی ماشین بچهمو از بیبی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضیام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بیبی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:
من بچه بودم یه شب با خواهرام خونه تنها بودیم مامان بابا هم مهمونی بودن اون شب هم دیر اومدن خونه خلاصه رخت خواب ها رو پهن کردیم خاموشی زدیم منم خوابم نمیبرد یدفعه صدای چرخ خیاطی از اتاق بغلی اومد قلبم داشت از سینم میزد بیرون اخه همه تو اتاق بودیم هیچ کس تو اون اتاق نبود از ترس رفتم زیر پتو صدای چرخ خیاطی تند تند میومد داشتم میمردم از ترس جرعت نداشتم خواهرام صدا کنم یه دفعه صدای موتور بابام اومد تو حیاط انگار دنیا رو دادن بهم بابام اومد تو اتاق لامپ روشن گرد پریدم بغلش وای یکی از خواهرام از ترس جاشو خیس کرده بود رفتیم تو اون اتاق چیزی نبود