2777
2789
شب و روز همگی بخیر !
بابا جان اگر من اندر وضعیت مهاجران نقدی میزنم ، بخاطر اینه که فقط میخوام بدونید کسی از سختی های مهاجرت برای شما تعریف نمیکنه .من نه میخوام بقیه رو دلسرد کنم ، نه میخوام بگم کانادا بده . تنها چیزی که میخوام بگم اینه که کانادا اون چیزی نیست که فکر میکردیم یا میکنیم ...
آره ، منهم تورم و بی ارزشی پول و ترافیک و کثیفی هوا و ....یادم نرفته . توی ایران بعنوان مهندس با مدرک فوق لیسانس با بیش از 14 سال سابقه کار هر روز عقب تر از روز قبل میرفتم . من فراموش نکردم ولی واقعیت اینه که توی ایران ، به همه چیز اون سیستم ، داشتن استرس و ... عادت کرده بودیم . اصلا " نمیگم خوب یا بد؟ به همه چی اش عادت کرده بودیم . از قدیم هم میگن ترک عادت موجب مرض است ....
حس الان من نسبت به کانادا ، این نیست که ایران به نسبت کانادا بهتره ، چون اصلا "این دو تا جا رو نمیشه توی یک کفه گذاشت .ولی درست شده مثل حس من مثل موقعی که دانشگاه قبول شدم . تا قبل از قبولی دانشگاه ، واقعیت ما مهندس توی اقوام نزدیکمون نداشتیم . من اولین نفری بودم که توی خانواده ، توی دانشگاه صنعتی و رشته مهندسی قبول شدم . همیشه فکر میکردم دانشگاه یک محیط آکادمیک هست که همه دارن درراه علم و دانش تلاش میکنن . ولی اولین مشکلی که برای من در بدو ورود به دانشگاه چیش اومد برخورد بد حراست دانشگاه و گیر دادنش به چاک پشت مانتوی من بود که جلوی 4 تا پسر من رو صدا زد و در حالیکه من مانتوم تا مچ پام بلند و رنگ مشکی داشت و از بلندی شلوار و جلوبودن مقنعه و ارایش هم که اصلا نمیدونستم چی چی هست ، نتونست ایراد بگیره ، گیر داد به چاک پشت مانتوی من که چرا انقدر بازه و منظره بدی داره . البته مامور حراست هم اقا بود و من شوکه شده بودم که یعنی چی ؟!!!
بعد هم که درسهامون اختصاصی شد و اومدیم توی دانشکده ، چون پلیمر اولین ئانشکده ای بود که قرار داد با وزارت کشاورزی سر لوله های سبز برای ابیاری بست ؛ مواجه شدم با جماعت اساتیدی که در جریان جلسات ، سر پولی که از پروژه به دانشکده میومد ، خاندان هم رو به فضاحت میکشیدن !!!! دانشگاه رفتن بد نبود ، ولی فضای دانشگاه و دانشکده ما اصلا " اون چیزی نبود که فکرش رومیکردم و شاید همین قضیه خیلی ترغیبم کرد که یک صنعتگر حداقل اسمش businessman هست و اگر سر پول میره دعوا میکنه ، فضای کارش اینه ولی ایا واقعا " استاد دانشگاه هم باید سر
پول به جد اندر جد همکارش فحاشی کنه ؟!! باورتون میشه یکی از دلایلی که اونموقع دنبال ادامه تحصیل نرفتم ، همین بود ؟و چنذ سال بعد که تهران و پژوهشگاه پلیمر فوق رشته ام رو گذاشتن ، به فکر فوق افتادم .
الان سر کانادا هم همین شده .
کانادا بد نیست . سیستم مدیریتی اش اینجوریه که نمیگذاره به فقر مطلق برسی . سیستم حمایت از ضعفا ش حرف نداره و هر چی ضعیف تر باشی ، از هر نظر که فکر کنی بیشتر تحت حمایت دولت خواهی بود . ولی یک مدت که میمونی میبینی خیلی از مردم دارن توسط همین سیستم ساپورت میشن . کانادا جای آدمهای پولدار نیست و البته بگم منهم نیومدم اینجا که پولدار بشم یا آدم پولدار ببینم .حس پیچیدن باد توی موهات ، یک حس غریبه برای من وکلی باهاش حال میکنم ولی من بخاطر این موضوع نیومدم اینجا که باد توی موهام بپیچه . اومدم که به آرامش برسم و حالا میبینم آرامشی که توی ایران ، حداقل در فضای داخل خونه داشتم ، زمانی که اونجا برای بودن با دخترم رو داشتم ، اینجا ندارم .
آره بجاش صبح از هوا لذت میبرم ، از اینکه قیمتها هرروز پایین میاد که بالا نمیره ، لذت میبرم ولی وقتی میبینم دخترم دلتنگ ایرانه ، همسرم سرحال نیست ، حس وحشتناک عذاب وجدان گریبانم رو میگیره .

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

همین الان نحوه تطابق با شرایط کار برام صورت مساله است . توی ایران ، بالاخره همه روی هم شناخت داشتیم . میدونستیم که مثلا " قوم کرد چه ویژگی رفتاری داره ، جنوبی ها چه جوری ان ، شمالی ها چه جوری ان ، منظورم نکات منفی نیست ، مجموع نکات مثبت و منفیه . حالا فکر کنید از تمام کشورهای دنیا ، تمام اون اقوام ، اینجا هستن !!! یک جورایی با روان آدم بازی میشه ...نمیتونم هر چی رو حس کردم براتون بنویسم . یعنی نمیشه حس سلول های مغز و بدن رو با لغت منتقل کرد . اینجا هندی ها خیلی راحت از واژه sir برای از مقام پایین به بالا استفاده میکنن ولی برای من گفتنش سخته !!خیلی چیزها که برای ما ایرانی ها نشان ادب هست ، برای اینها مفهومی نداره و خیلی چیزها که برای ما بی ادبی هست برای اینها مساله ای نیست .
اولش که گفتن Canadian job culture مهمه ، من پیش خودم فکر کردم چی میگن اینها ؟ اولش هم متوجه نشدم مهم هست ولی الان میگم مهمه . اینجا چقدر به من استرس وارد کردن و چقدر مسخره ام کردن که ببینن واکنشم چیه بماند !! تنها دلیلی هم که ترجیح دادن با من ادامه بدن ، این بود که struggle نبودم !!! ولی دیگه الان با بار کاری که روی دوشم گذاشتن ، گاهی قاطی میکنم .چون هنوز دارم مثل ایران فکر میکنم که اگر کار میخواین ، امکاناتش رو هم باید بدید بهم !!!! البته چیزی به زبون نمیارم ولی گاهی بدجوری عصبی میشم ....
سپیا جون من هم حال ووضعی بهتر از تو ندارم تاره با 2 تابچه که هر دوشون ار دختر گلت کوچکترن ولی یک عقیده دارم کانادا کشوری هست که لااقل در زمینه اسکیل ورکر وکارآفرینی
بهترینهای هر کشور رو جمع میکنه من نمیگم ما بهترین بودیم که اومدیم وبقیه که موندن از ما کمتر هستند نه من میگم ما جر دسته بهترینهای ایران بودیم در زمینه علمی وپشتکار وشاید خوش شانستر بقیه هم که از کشورهای دیگه می یان همین طوروبرای همین رفابت در کار زیاد هست وکسی هم که کار دارن ممکنه lay off بشن .با تمام بی فرهنگیهایی که ممکنه اینجا دیده بشه این کشور شالوده افراد تحصیل کرده بقیه کشورهاست
پس اگر می رفتیم جای دیگه بقیه کشورها چه درانتظارمون بود
ما به ایران عادن کرده بودیم به آرامش کاری زندگیمون به دیدن قامیل و خانوادمون-آدم خونشو عوض میکنه تا مدتها دلتنگه چه برسه به مهاجرت انشالله این روزهای سخت میگذره
برا ی اینکه بخوای اینجا راحت باشی باید به همه چی مثل کانادایی ها نگاه کنی .باید عینک ایرانت رو برداری و یک عینک دیگه به چشمت بزنی .یادتونه قضیه co-op جدیدی که آورده بودن و من مسول آموزشش شده بودم ؟ایرانی ها اکثرا به من گفتن خوب یادش نده . پشت ذهن منهم همین بود .فقط یک نفر به من گفت میخوان ببینن چطور ییاد گرفتی ، چون اینها فکر میکنن کسی که خوب یاد گرفته ، میتونه خوب یاد بده .و یک نفر دیگه هم گفت به چشم یک دوست بهش نگاه کن نه یک رقیب .و منهم عینک ایرانم رو عوض کردم و با دید پیدا کردن یک دوست جدید بهش نگاه کردم که اتفاقا دختر خوبی هم هست و کلی با هم فارسی میگیم و میخندیم و البته میدونستم اینجا نمیشد خوب آموزشش ندم ، چون خداییش یک سوال که میپرسم تا آخرش میرن !!!از همینجا بگیرین برین تا اخر ....
واینجا سوالی برام مطرح میشه که جوابی براش ندارم . من اگر میبایست عینکم رو برای همه چیز عوض کنم ، آیا نمیشد این کار رو توی ایران انجام بدم ؟!!!!نمیشد یک کم انتظاراتم رو از اون جامعه تحت فشار کمتر میکردم و اونقدر بایدنباید نمیکردم .
کانادا کشور خوبیه برای زندگی و منهم که حالا این راه رو اومدم ،چاره ای جز پرس و جو برای تغییر عینک هام ندارم . ولی همه اش یاد اون همکارم میفتم که روز آخر توی شرکت به من گفت : مگه ایران یرای زندگی چی چشه ؟!!!!این همون قضیه عینک است .
میاید اینجا و میبنید که مردم اکثرا " صبح ها دارن میرن سرکار لباسهای تیره تنشونه !!!!در حالیکه من فکر میکردم اینجا همه لباسهای رنگی میپوشن !!! لباسرنگی هم میبینید ولی خیلی کم خصوصا "توی ساعات رفت و آمد کاری .
سارا جون پس انشاالله موقع برگشت مزاحمت می شم گلم.مرسی از میلت.بوس.



سپیده درست می گی اما تو الان از شرایط ایران هم دوری.برات گذشته و نمی تونی خیلی روش فکر کنی.

الان بهت فشاره که می گی چه فرقی داره و اینا.بهت قول میدم با اینکه هنوز یه سال نشده از موندنتون تو کانادا نمی تونی

حتی یک ماه تو ایران مثل حتی قبل زندگی کنی

چون هر چی باشه انتظارت از این سطحی که هست رفته بالا
تمام ارادت ما تقدیم به مادران مهربانی که همه دنیا را خرج بوسه ای بر دستانشان میکنیم

ارسال گل ، کیک و سایر هدایا بمناسبت روز مادر/ زن

تنها 2روز فرصت برای استفاده از کوپن ویژه روز مادر باقی است
http://www.simiaservice.com
سپیده خوب تو عینک رو می‌زاشتی رو چشمت بقیه چی‌؟ من هیچوقت ایران کار نکردم برای همین شاید منظورت رو خوب متوجه نمیشم. ولی‌ هروقت میرم ایران خودخواهی مردم متعجبم میکنه. همینکه تو خیابون به هم راه نمیدن یا به عابر پیاده راه نمیدن. یا به حریم خصوصی هم احترام نمیزارن. همین سری که ایران بودیم از دست دخالت‌های اطرافیان تو امر بچه داری ما یه روز نشستم به گریه. یا مثلا هرکی‌ من رو دید پرسید چقدر اونجا حقوق میگیری. مسخره ترینش یه آدمی‌ بود که تازه دوماد خانواده خاله بابام شده اومده بودند عید دیدنی‌ و دیدن من و ارشان مثلا آقا اولش در مورد اینکه همه واکسن‌ها رو به بچه نزنید خوب نیست نظر داد (حالا این آقا مهندسه و تو اون جمع حداقل ۵ تا دکتر نشسته بودند). بعد یه خانومی که دو تا بچه مدرسه داره شروع کرد با من در مورد مهد فرستادن ارشان صحبت کردن که اگه گریه کرد ناراحت نشو زود یادشون میره یهو این آقا پرید وسط حرف که شما که میخواستین این بچه رو مهد بفرستین چرا بچه در شدین. بعد در این حد خودش رو لایق دخالت در امور ما میدونست که میگفت پول مهد رو بده مامانت رو بیار اونجا برات بچه داری کنه. این چیز‌ها من رو اذیت میکنه. یا مثلا مامان خودم هنوز به اون مرحله از دموکراسی نرسیده که فکر کنه بچه هاش آزادند هرجور میخوان زندگی‌ کنند همین چند وقته هزار بر زنگ زده که فلان چیز رو دور نریزیا اگه بفهمم دور ریختی از دستت ناراحت میشم. اگه بخوام بگم از این چیزها زیاده هر وقت اینجام دلم برا ایران تنگ میشه ولی‌ هر دفعه میرم ایران از این داستان‌ها کلافه میشم و می‌خوام زودی برگردم
دقیقا سارا جان

بعضی روزها که منم میشینم مرور میکنم میبینم من چطوری تونستم اون کارارو بکنم بعد هی میگم اگه الان بود نمی تونستم . ولی جالبیش و اینکه میگم ما انسانها موجودات جالبی هستیم همینه چون اگه پاش بیوفته و دوباره تو اون شرایط قرار بگیریم باز هم همون توانایی رو از خودمون نشون میدیم

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد، پیر شدنت شروع می شود.
پلنگ صورتی و مصی جان .

آدم مهاجر یه روز که خسته شده از بدبختی و تنهایی این مملکت، ترازو تا کمر دولا می‌شه سمت وطن و بوی گند و کثافت جوب‌های دروازه غار برات بهتر از دولچه‌گابانا می‌شه. حالا حالاها این شاهین تکون‌تکون می‌خوره. ما که هیچ، اون‌هایی هم که سی چهل ساله این جان هنوز نتونستن یقه اون ترازو رو بچسبن و بخوان تا آروم بگیره.

این جا که می‌آیی قبله‌ات دو سه تا می‌شه. آدم مهاجر یعنی آدم بلاتکلیف. لنگ در هوا... آدم باید ببینه روحش کجا آروم می‌گیره.

اینو از کتاب سرزمین نوچ نوشتم . گرچه خودم این کتاب رو از زبان یک مهاجر نا موفق دیدم و نقد های زیادی هم بهش شده و خودم کامل نخوندمش چون بهش دسترسی ندارم و توصیه هم نمیکنم چون کلا نگاهی منفی به مهاجرت داره چون نویسنده نتوسته مهاجرت رو تحمل کنه .

ولی در عین حال به این تیکه هاشم اعتقاد دارم. این حرف که آدم مهاجر یعنی آدم بلاتکلیف و آدم باید ببینه روحش کجا آرامش داره .


زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد، پیر شدنت شروع می شود.
نسیم جونی این دقیقا میشه همون پست قبلی من که آدم مهاجر یعنی آدم بلاتکلیف میای اینجا واسه یه چیزهای ایران دلت تنگ میشه ولی تا یادت می افته زندگی در کنار همچین آدمهایی که به خودشون اجازه این حرفها رو میدن میگی وای نه اصلا راه نداره :)

زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد، پیر شدنت شروع می شود.
سپیده جان سلام

فکر کنم تنها کسی که نقد اساسی به کل صحبتات داره من باشم.

نمیدونم کلا از نقدم ناراحت میشی یا نه . یا اصلا الان شرایط مناسبی واسه خوندن مطالب من هست یا نه. چون میدونم خسته و کوفته موقع برگشت کار میخونی و کلا من بر این معتقدم که تصمیمات اشتباه دقیقا در زمان خستگی رخ میده .

همیشه هم مثال یک اسکی باز حرفه ایی یا دونده رو میزنم که هی بخودش فشار میاره و تمرین میکنه . بعد وسط اسکی کردن و تمرین کردن یادش میره که درست در زمان خستگی که پات میپیچه و دیگه به مسابقه نمیرسی در حالی که با خودت میگی بزار این پیچم رد کنم بعد دیگه استراحت میکنم !

به هر حال من میگم چون کلا آدم رکی هستم و میگم اگه حرفهام ذره ایی هم بتونه کمکی به کسی بکنه حتی اگر ناراحت بشه از دستم عیبی نداره من بازم خوشحالم .

مطالبتو خوندم . کاملم خوندم نه سرسری .

سوالی که برام پیش اومد اینکه چرا اصلا عینک زده بودی به چشمت که حالا بخوای عینکتو عوض کنی !!!

اگر قرار با عینکهای رنگی به زندگی مون نگاه کنیم که هیچ وقت واقعیت ها رو نمیبینیم چه برسه به اینکه بخوایم در مقام قیاس قرارشون بدیم

مقایسه ایران و کانادا که قیاس مع‌الفارق !! تو داری یک کشور جهان سومی رو با یک کشور پیشرفته مقایسه میکنی و با خودت حرف همکارتو که خودت یادمه نقضش کردی که مگه ایران چشه که میخواین برین !!!!! الان یهجورایی تائید میکنی !!!

قیاس کشوری که میمون فرستاده فضا با کشوری که داره ربات میفرسته فضا جای انسان !!

من کاملا میفهمم دو گانگی تو . خستگی تو . همیشه گفتم مهاجرت برای همه مناسب نیست به خیلی ها خود من توصیه میکنم که نیان !!! اصلا یه مطلب طولانی نوشتم تو بلاگم سر همین ولی وقتی اومدیم هر چی اونجا بودیم و باید ریخت دور اینجا جایی برای شروعی دوباره است . شروعی از صفر .

ولی یکی مثل پدر من که با هم اختلافات افکاریزیادی هم اتفاقا داریم میگفت من از صفر شروع کردم دوست دارم دخترم از 10 شروع کنه !!
ولی این خود آدمه که انتخاب میکنه . وقتی همه ما ها یک فرصت زندگی دوباره بدست آوردیم که میتونیم آینده مونو اونجور که دوست داریم و لایق شیم بسازیم . من به شخصه مال اون موقعیت رو از دست بدم مگر به یک شرط که در آخر میگم اون یک شرط چیه .

آدمهایی هستن تو همین کشور از کشورهای مختلفی مهاجرت کردند و تو فقر و بدبختی کار کردن و الان موفقند ولی این برای همه صادق نیست.

درسته آدمها تواناییشون بالاست و من خودمم اینو گفتم ولی خدا به اندازه توانایی ات بهت مشکل میده . اگر اوتوانایی رو در تو نمیدید این آرزو رو به دلت نمی انداخت.


همونطور که تو پست قبلیمم گفتم آدم مهاجر یه روز که خسته شده از بدبختی و تنهایی این مملکت، ترازو تا کمر دولا می‌شه سمت وطن و بوی گند و کثافت جوب‌های دروازه غار برات بهتر از دولچه‌گابانا می‌شه. حالا حالاها این شاهین تکون‌تکون می‌خوره. من که هیچ، اون‌هایی هم که سی چهل ساله این جان هنوز نتونستن یقه اون ترازو رو بچسبن و بخوان تا آروم بگیره. این جا که می‌آیی قبله‌ات دو سه تا می‌شه. آدم مهاجر یعنی آدم بلاتکلیف. لنگ در هوا .

از من می‌شنوی دنبال آرامش باش. ببین روحت کجا آروم می‌گیره.

پس بنشین با خودت درد و دل کن و بنویس . نوشتن روی کاغذ باعث میشه خودت با خودت صحبت کنی و ببینی کدوم بعد شخصیت داره درست میگه . ولی تو خستگی تصمیم نگیر که قطعا اشتباه خواهی کرد و بسیار پشیمون خواهی شد .

فرصت ها می یان و میرن . باید فرصت رو بگیری ، سوارش بشی و برو نی اش و بعد ببینی چه اتفاقی در انتظاره .

if you see the opportunity , take it , ride it and see what will happen next .

امیدوارم ناراحتت نکرده بشم . هیچ کس نمیتونه واسه زندگی کسی نسخه بپیچه فقط شنیدن سرگذشت و گفته های آدمها میتونه به آدم اون روزنه هایی که شاید ندیده رو روشن کنه .

مواظب خودت باش .


زمانی که خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شد، پیر شدنت شروع می شود.
مدتها پیش ، از بچه های اینجا اجازه خواسته بودم که چون وبلاگ شخصی برای مهاجرتم درست نکردم ، تجربیات مهاجرتتم رو اینجا برای همه بنویسم . حتی یک سری خواننده خاموش ، پاسخ داده بودن که ادامه بدم . من مشکلم اینه که عاشق نوشتن هستم و وقتی میام اینجا شروع میکنم به نوشتن ؛ دیگه میخوام راجع به هرچیزی که درشرایط فعلی بعنوان یک مهاجر از ایران، که خیلی هم عاشق کانادا بوده و خیلی هم از ایران شاکی بوده ، بنویسم . شاید بقول سارا ، بهتر باشه برای خودم بنویسم ، نه برای اینجا .بعدش هم پاره اش کنم بریزمش دور . ولی میدونی چرا اینکارو نکردم ؟!!
چون اطمینان دارم این زمان خواهد گذشت . همونطور که هشت سال انتظار برای رسیدن به کانادا برام گذشت و من اینجام . شاید سه سال دیگه ، شاید 10 سال دیگه ، شاید یک سال دیگه ، دیگه دوست نداشته باشم مثل بسیاری از مهاجران موفق فعلی راجع به ذره ذره سختی هایی که کشیدم ، حرف بزنم . ولی الان دارم میگم چون مطمن هستم برای نه 100 درصد کسانی که میان ؛ برای 70% شون ، این روزها پیش خواهد اومد . تمام تردید ها ریال شک ها و دودلی ها ؛ دلتنگی برای داشته ها ی قدیم و نداشته های جدید ؛نه مقایسه دو جامعه ایران و کانادا (که نمیدونم چرا با وجود اینکه صراحتا " نوشته بودم ایران و کانادا رو اصلا " نمیشه توی کفه ترازو گذاشت ، اینجوری برداشت شده ، من کانادا و ایران رو مقایسه کردم !!!!) برای مهاجران بعد از من پیش خواهد اومد .و اون موقع شاید بتونید بگید این راه برای همه هست . این مسیر برای همه هست و کمتر بلرزید و بترسید .
مهاجرت سخته . من بارها گفتم هرچی جوانتر ، بدون بچه و خلاصه سبک تر بیایید ، این راه هموارتر میشه . ولی کسی اینجا نمیگه سختی هاش چیه ؟!!! شاید باز هم مشکل از منه که دارم مهاجرت رو آنالیز میکنم ، مثل اینکه ایران رو آنالیز میکردم . دارم روش فکر میکنم و این رو هم از کانادایی ها یاد گرفتم که بهتره هرچی میدونیم تقسیم کنیم ، ولی ما ایرانی ها هنوز دوست داریم همیشه راجع به موفقیت هامون صحبت کنیم و صحبتی از سختی هایی که کشیدیم و شاید دیگه دوست نداریم بهشون فکر کنیم ، با دیگران نداشته باشیم .
کانادا قابل قیاس با ایران نیست . ولی ایده الی که در ذهن مهاجران ساخته شده هم نیست . کانادا یک جامعه است بر مبنای مدیریت متفکر و با سیاست و البته ثروتمند ، که حداقل نیازهای اکثریت قریب باتفاق جامعه رو تامین میکنه .کشور سخت کار کردن هست . کشور در حال زندگی کردن و با هر چی داری خوش باش ، زندگی کردن هست .
هوای خوب ، وفور نعمت ؛ آب عالی ، رسیدگی به بیماران هر چند بی پول واحترام به انسان و....تمام اینها ویژگی کانادا است .
تلاش من فقط این است که کسانی که میخوان بیان بدونن ، این راه یک جاده غیر قابل پیش بینی است . بر خلاف تمام برنامه ریزی ها ، ممکنه مسیر براتون یکجور دیگه پیش بره .و یادتون نره وقتی توی پیچ و خم جاده افتادید و هر لحظه میترسید که نکنه پشت پیچ بعدی دره باشه ؟! یک سپیده ای بوده که این روزها رو گذرونده و اینها رو نوشته توی نی نی سایت و مثالی است از صدها هزار مهاجر دیگه ای که اومدن و این راه رو طی کردن .
شاید اونموقع تردید هاتون کمتر بشه .اعتمادتون به خودتون بیشتر بشه و البته فرق میکنه ادم بدونه داره پا به چه جاده ای میگذاره تا اینکه فقط بدونه سخته .
شاید نباید تمام برداشت های خودم رو اینجا بنویسم . چون اینجا یک فروم عمومی است . نه وبلاگ شخصی من .
منهم فقط بدنبال رسیدن به آرامش اومدم کانادا و الان با اطمینان بهتون میگم برای چند سال اول ( حداقل دو سه سال اول ، همونجور که مصی گفتن ) ، رسیدن بهش بسیار سخته و برای همین واقعا" نمیتونم بگم کجا ارومترم ؟!!! میدونم که توی ایران بعد از 40 سال به ارامش نرسیدم . اینجا هم بعد از 9 ماه ، به ارامش نرسیدم و میبنی که از نظر معادله ای ، هیچ جوری نمیشه با هم مقایسه شون کرد !! 40 سال کجا ، 9 ماه کجا .
اینجا هم مردم برای یک لقمه نون از صبح تا شب میدون ، ولی لقمه نونشون میاد توی سفره شون و بر میدارن میرن بیرون و خوشحال از اینکه یک ویکند افتابی دارن ؛ میرن زیر افتاب میشینن میخورن !!!بهمین سادگی خوشن !!!
من مشکلم این بود که توی ایران همه چیز رو خیلی علنی میدیدم و میگفتم و خوشبختانه یا بدبختانه ، حاضر نشدم عینک به چشمم بزنم .!!!! که اگر زده بودم خیلی راحت تر توی ایران زندگی ام رو میکردم !!!!! منظور من از عینک ایجاد تفاوت در نگرش به مسایل هست ،از یک زاویه جدید به مسایل نگاه کردن هست ، نه اینکه یک روز سیاه ببینم ، یک روز سبز ، یک روز قرمز و یک روزسفید . ظاهرا " علیرغم تمام تلاشی که کردم که واقعیت هایی که لمسشون کردم ا رو بنویسم ، مثل یک ادم تندرو دیده شدم که فقط داره از یک جنبه به مساله نگاه میکنه .
من وقتی میبینم بچه هایی که دارن میان از خوندن نوشته هام ناراحت میشن ، ناراحت میشم ، ولی بخدا من نمیگم که ناراحت بشین .روزی میرسه که تمام این مسایل رو درک خواهید کرد و اونوقت میگید خدا پدرش رو بیامرزه که به ما گفت !!! نمیدونم شاید هم نگید ؟!!!
درست یکماه قبل از اومدنمون ، دوست همسرم که 6 سال آمریکا است و البته از وقتی هم رفته ، نیومده ایران ، 1.5 ساعت با همسرم صحبت کرد راجع به بحث job ، والبته بازنشستگی در آمریکای شمالی . همسرم که گوشی رو قطع کرد ؛ رنگش عین گچ سفید شده بود و من عصبانی شذم که مگه الان وقت خالی کردن دل مابود درست قبل از مهاجرت . این چه دوستیه ؟ شاکیه چرا خودش نمیاد ایران ؟!!!
الان میگم دستش درد نکنه که گفت و من گوش نکردم !!! ببینید نمیگم گوش کردن من منجر باین میشد که مهاجرت نکنم . من یقینا " میومدم و یقینا " با تمام توانی که دارم ادامه میدم و از خدا میخوام بهم توان جسمی و روحی بده که ادامه بدم ولی فرق میکرد اگر من با این نگرش میومدم که اینجا کارزیاده ولی ممکنه بهت ندن !!!!تا اینکه با این تفکر که چون همسرم آدم فنی هست ، حتما " کار پیدا میکنه .من اشتباه فکر میکردم ، این مشکل کانادا نیست . نگرش من راجع به بازار کا راینجا اشتباه بود .
سن بازنشستگی توی اینجا 67 ساله . و میدونید این قضیه تا چه حد در روند جذب یا عدم جذب مهاجرین به کار اصلی شون میتونه موثر باشه ؟
من با 14 سال سابقه کار اومدم اینجا و روزی متوجه تاثیر سن بازنشستگی در بازار کار اینجا شدم که رفتم توی شرکت و متوجه شدم 4 نفر بالای 55 سال هستند و من جزو جوانترین نیروهای شرکتم !!!!!
حالا میفهمم اینها بازنشستگی ندارن یعنی چی ؟و اابته بنظر من بخاطر همین سرحال تر از ما هم هستند و عمر طولانی دارند !!!چون الان دارم باین فکر میکنم من باید اینجا حداقل 27 سال دیگه کار کنم !!!! پس باید خودم رو سالم نگهدارم !!!
ولی بخدا ساراجان ، من نه میخوام همه چیز روتک رنگ ببینم ، نه میخوام اینجا رو با ایران مقایسه کنم . یکبار یک جمله یکی از بچه های اینجا نوشته بود که در هر حال در هر جایی چیزهایی برای دلخوش بودن پیدا میشه .اون همکار من ذلخوشی هاش رو توی ایران پیدا کرده بود و تک تکتون هم میتونید توی دوستان و اقوامتون ؛ توی ایران آدمهایی که از زندگیشون راضی هستند رو پیدا کنید . من دلخوشی هام رو توی ایران پیدا نکردم و دارم توی پیچ و خم جاده مهاجرت سعی میکنم پیداشون کنم . گاهی پیچه خیلی تنده و ادم سرگیجه میگیره . گاهی شیب جاده تنده و نفس گیر میشه . ولی همه اش میگذره و امیدوارم منهم 5 سال دیگه مثل بسیاری از مهاجرین اینجا بگم من عاشق کانادا هستم . هر چند همینجوری هم دوستش دارم !!!!
ولی از این به بعد سعی میکنم مختصر از خودم خبر بدم تا بقیه رو با خودم توی این جاده اینور و اونور نبرم !!! همه تون رو دوست دارم و برای همه تون ، چه اونهایی که اینجا بودید ، چه اونهایی که همرمان با من اومدید و چه اونهایی که میخواید بیایید آرزوی گذری آرام و بی خطر رو دارم .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز