به خیلی چیزا فکر میکنم.فکرم درگیره.نزدیک عروسیمه.هم دلم میگیره میخوام برم از خونه بابام.هم دلم میخواد برم خونه خودم.به اختلافات بین خونوادم و شوهرم.به شوهری که خونه بابام نمیاد.به مشکلاتی که امیدوارم خدا درست کنه
به شوهرم که چند روزه خیلی درگیره و احساس میکنم بی توجه شده بهم.به منی که همیشه پشت شوهرم بودم و هستم.به شوهری که اونم پشتمه و خونوادم فک میکنن من اشتباه کردم تو انتخابم.به خودم که تو انتخاب همسرم مطمعنم موفق بودم.نمیدونم ذهنم درگیره.نوشتم ولی بهم ریخته