وقتی من و خواهرم ده وسیزده ساله بودیم دوچرخه سواری میکردیم مامان یکی از دوستامون که توی یک کوچه بودیم اجازه نمیدادبخاطر دوچرخه و لاک و بستن دم اسبی مو باما بازی کنه سالهای سال از اون روزا گذشته دلم میخواد بیای اونو و ابجیشو ببینی و منو و خواهرمو
البته ما دهه شصتی هستیم اون موقع ها بیشتر مردم جوگیر بودن و فضا خیلی خفه بود