ببخشيد يكم بي ادبيه من١٧سالمه و ازدواج كردم شوهرم اول خيلي گير بود ولي تازگيا خيلي مرد خوبي شده بود.اما من ي كار زشت كردم تو مدرسه ك بودم دوستام راجب لزو اين چيزا گفتن منم خيلي كنجكاو شدم و راجبش تو گوگل سرچ كردم...محمد شب ك اومد خونه گوشيمو ديد منم موندم چي بگم غذا نخورده رفت خوابيد اجازه نداد بغلش كنم صبم بروي خودش نياورد ولي ناراحت بود حقم داره😖خيلي ناراحته منم اصلا روم نميشه باهاش حرف بزنم