من ۱۳ سالم بود عقد کردم ۱۶ سالگی ازدواج . سه سال پیش مادر شوهر زندگی کردم .
خجالت می کشیدم تو بحث هاشون شرکت کنم .همیشه ساکت بودم هر وقت سوال می پرسیدند جواب میدادم . هیچ وقت خبرها و اتفاقهای که تو خونه مادر شوهر می افتاد برای مامانم تعریف نمی کردم .
هیچ خبری چه خوب چه بد از خانواده ی خودم هم اونجا تعریف نمی کردم .
یکسال هم خونه مادر شوهر دبیرستان رفتم تا دیپلم بگیرم چون هنرستانی بودم سه ساله دیپلم گرفتم .
خوب و بد زیاد داشتیم . هیچ وقت ناراحتی هایی که از طرف مادر شوهر یا خاله هاش داشتم به شوهرم بروز ندادم . دوست نداشتم به خاطر من تو روی خانواده اش وایسه بیشتر صبوری می کردم تا خونه خودمون آماده بشه و با خوشی به خونمون بریم . بلافاصله بعد از دیپلم حامله شدم یکسال بعد هم به خونه خودمون رفتیم .
خدا جواب صبوریهام و داد .